تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... - درد و دل های یواشکی

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

سلام

بچه ها نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم که منو با نظرات پر محبتتون حسابی شرمنده خودتون کردین.می خوام یه ذره درد و دل کنم.

چون دیگه حسابی کلافه شدم... حوصله ام سر رفته و دیگه ازین بیکاری خسته شدم...خیر سرم دانشگاه رفتم و درس خونده ام ولی دریغ از یه کار معمولی... هر جا می رم یا یه پارتی کت و کلفت می خوان یا یه آدم که بتونه براشون معجزه بکنه و همه کار از دستش بر بیاد و از اونجا که من خدا نیستم تا بتونم براشون معجزه کنم همچنان بیکار تشریف دارم و غاز می چرونم...

اسامه هم که صبح تا شب سر کاره! حالا شما بگین چی کار کنم؟

تنها امیدم اینه که کارشناسی قبول شم... البته مجاز شدم ولی اگه شما برام دعا کنین انشا الله که قبول می شم...بگین آمین تا شاید یه ذره بیشتر خدا هم به من نظر کنه و ازین بیکاری در بیام.

آخه یه ساله که تو خونه ام. دیگه خسته شدم. هی به اسامه هم گیر می دم تا زودتر عروسی کنیم آخه خونه باباهه خیلی تنهام.

به خدا دارم تنبل می شما!!! از ما گفتن بود. انقدر تو خونه ام که حال ندارم با دوستام برم بیرون...البته به اونا نمی گم که حال ندارم می گم هوا گرمه و خلاصه هزار تا دلیل می یارم تا اونا هم از دستم ناراحت نشن... اونا هم باورشون نمی شه هیفایی که اون همه شر بود و از دیوار راست  بالا می رفت انقدر آروم و بی حوصله شده ! یه کلاس می رفتم که به زنم به تخته و خودمو چشم نزنم اونم دیگه ول کردم به امون خداو حال ندارم برم...

حالا تکلیفم با خودم چیه اونم نمی دونم!!!

 اصلا ولش کنین بابا از بس غر زدم خودمم خسته شدم. خلاصه خوشحال می شم دو تا پیشنهاد هم بدین تا ازین حال و هوا در بیام...

مرسی که به حرفام گوش کردین.

تا بعد... خدا نگهدار

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت16:15توسط هیفا | |