تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... -

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

كجايي

ميدوني ……

همون توي بهتريتن نقطه هاي شهر نشستيم …

بهترين ماشين ها رو داريم …

درصد زيادي ازما هيانه خيلي از خونواده ها رو مي ديم فقط يه شام بزنيم …

همه رستورانهاي گرون تهران رو مي شناسيم …

مي دونيم كه اگه هوس شاتو بريان كرديم كجا بريم يا اگه فيله سوته دلمون مي خواهد چي كار كنيم …

مونديم كه لپ تاپمون سوني باشه يا دل باشه …

معمولي باشه يا كوچيك و مديريتي باشه …

مي دوني ...

هنوز داري فكر مي كني سوني اريكسون بهتره  يا نوكيا

سايبر شات بخرم يا كنن...

206 باشه يا زانتيا....

لباسمون پير گاردن باشه يا از زارا و مانگو گرفته باشيم …

………

……

اما نمي دونيم اوني كه دم دره رستوران ساعت 11 شب آكاردؤن گرفته دستش و با كت و شلوار وايساده و مي گه ...

 

"سطان قلبم تو هستي ... تو هستي..............."

كي بايد بره خونه ..

اصلا خونه داره ...؟

 

بچه هاش چي مي خوان ....

زنش آرزو نداره يه مانتو نو بپوشه ....؟

 

خودش چي .....

 

ببين...!

مگه چي ميشه يه هزار تومني بهش بدي ....؟

چرا بي تفاوت رد ميشي ....

 

چرا به درد اونا فكر نمكني ...

تو كار مي كني ...

تو خونه داري ...

تو پول در مي اري...

تو آينده داري ....

 

آخه با يه 50 تومني و يه 100 تومني اون چي كار مي تونه بكنه...

تو فقط فكرخودتي ....

 

توئی که فقر را ندیدی!

وندیدی ، گریه شبانه مردی را که تاب دیدن گریه کودکان گرسنه اش را ندارد

و حتی فقر را در کتاب در سی ات نخواندی

و خواندی " بابا نان داد "

اما ندیدی که" بابا نان نداد"

با تو هستم!؟

با توئی که کودک چرک فال فروش را با کراهت به کناری می زنی

تا چرکهای صورتش آسوده خاطرت را ملول نسازد.

بدان که " بابا نان نداد"

بابا پول ندارد تا نان بخرد

بابا گرسنه است مثل کودکانش

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:59توسط هیفا | |