تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... -

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

رسم زندگي

بازم 4 صبحه ....

خوابم ديگه نمي بره ...

به 1000 تا چيز فكر مي كنم...

 

چيزهايي بهم گفتن كه اصلا نبايد مي شنيدم.......

اصلا....

حالا به حماقتم مي خندم.....

حالا به هزار تا چيز ديگه ......

 

.....

راستش شايد يه با غيرت تر از من اگه بود گريه مي كرد.......

شايد هم من دارم از درون گريه مي كنم......

دلم نمي خواهد خيلي چيزا رو باور كنم ..

ولي وقتي يه چيزهاي رو ميزاري كنار هم مي بيني درسته .....

 

باورت نمي شه كه توي اين روزگار باهات چي كار مي كنن .....

بعدا چه بلايي سرت ميارن........

 

وقتي نياز دارن هر كاري ميكنن .....

وقتي فكر مي كنن نياز ندارن هم با هات همه كار مي كنن تا بهت دقيقا بگن نياز ندارن ......

 

دايي جان ناپلون هميشه مي گفت : اونچيزي كه مرزي نداره حماقته .....

روحت شاد ..

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:53توسط هیفا | |