زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!
می خواهم بنویسم. نمی دانم از چه و برای که . . . اما مي دانم!
مي دانم فاصله است که اين سطر را سياه مي کند. فاصله است که من را، که تو را نه نه . . .
تو سفيدي! سفيد!
چشمانت چشمانت چشمانت
امشب هم مي خواهم تا صبح فقط به چشمانت فکر کنم از چشمانت بنويسم بنویسم تا بخوابيم...
تو چه باشي چه نباشي من و چشمانت تا ابد با هم مي خوابيم!
+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت18:3توسط هیفا |
|
About
من هیفا 23 سالمه و این وبلاگو واسه دل خودم و اسامه مهربونم که اونم ازین به بعد توی این وبلاگ با من همراهی می کنه می نویسم... من و اسامه الان حدود 3 ساله که با هم همسفریم و امید داریم که اینجا برامون بشه خانه دوممون که توش بتونیم دوستای خوبی پیدا کنیم...امیدوارم ما رو هرگز فراموش نکنید...به امید دیدار...