تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... -

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

می خواهم بنویسم. نمی دانم از چه و برای که . . .
اما مي دانم!


مي دانم فاصله است که اين سطر را سياه مي کند.
فاصله است که من را، که تو را
نه  نه . . .

تو سفيدي! سفيد!

چشمانت
چشمانت
چشمانت

امشب هم مي خواهم تا صبح فقط به چشمانت فکر کنم
از چشمانت بنويسم
بنویسم تا بخوابيم...

تو چه باشي چه نباشي
من و چشمانت تا ابد با هم مي خوابيم!

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت18:3توسط هیفا | |