تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... - خیلی زود دیر می شه

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

اگر خيال داري دوستم بداري همينک دوستم بدار


اکنون که زنده ام 


 صبر نکن تا بميرم


بدان که آنوقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد


و مجبور ميشوي حرفهاي ناگفته قلب ساده ات را


 در فراسوي يک مشت خاکستر سرد پنهان کني 


 پس اگر ذره اي عشق من در دلت مأوا دارد


 اگر دوستم داري


 بگذار تا زنده ام بدانم


 



 


به دنبال واژه اي ميگردم!


تا قلمم راسيراب كنم


واين آخرين شايد هم آغازي براي فرداييست


كه هنوز در راه نيست


و كاغذهاي مچاله شده ي زباله دان گواه به اين راز دارند


و اين آيينه خسته تر از هميشه


زير غباري از دور تنها تصوير مرا بدونه هيچ واژه اي به سكوت فرياد مي زند


 امروز غبارت را به باد مي دهند

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت12:15توسط هیفا | |