تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... - تو می آیی بهانه من

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم

و می دانم ، اگر دیگر نیایی

در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم

امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری

تو می آیی

تو می آیی بهانه من

و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم جوانه می زند

لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو

تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را

تمام لحظه های بی تو بودن را

تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را

شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر
به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد

تو می آیی بهانه من تو می آیی

و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و

تنها به شوق تو

سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت18:7توسط هیفا | |