تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... - من تجسم عذابــم

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

بــرای گفتن من ، شعرهم به گل مانــده نمانده عمری و صدها سخـن به دل مانــده

صــدا کــه مرحم فریــاد بـود زخمم را بــه پیــش درد عظیــم دلـــم خجـل مانـده

از دسـت عزیزان چه بگویم ! گلـه ای نیست گـرهم گلـه ای هسـت ، دگـرحوصلـه ای نیسـت

سرگـرم به خـود زخم زدن در همـه عمــرم هرلحظـه جز ایـن دسته مـرا مشغله ای نیســت

دیـریست کـه ازخـــانــه خـرابات جهانـم بـرسقف فـرو ریخته ام ، چلچله ای نیســت



درحســرت دیــدار تــو آواره تــــرینم

هــرچند که تـامنــزل تــو فاصله ای نیست


ازعذاب باتو بودن ، درسکوت خود خــرابم نـه صبورم و نــه عاشــق ، من تجسم عذابــم

تـوسراپـا بی خیالی ، من همـه تحمل درد تـو نفهمیـدی چه دردی زانوی خسته مو تـا کرد !

زیر بارباتو بودن، یـه ستونـه نیمـه جونـم اینکه اسمش زندگی نیست، جـون بـه لبهام میرسونه

هیچی جزشعرشکسته ام ، قصه ی فردای من نیست

این ترانه ی زواله ، این صدا صدای من نیست
ببین که خسته ام تنها غروره ، عصای دستم
کاشکی می شد توبدونی من برای تو چی هستم



از تو بیش از همه دنیا ، از خودم بیش از تو خسته ام
ببین که خسته ام غرور سنگم ، اما شکستم...

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت18:1توسط هیفا | |