امروز هم رفت , امروز هم مرد , شاید که فردا مانند امروز , من هم بمیرم ... شاید نباشم شاید که فردا از مهر چشمت محروم باشم ... شاید که حتی , فردا غباری از غربت عشق بر روی قلبم ماوا بگیرد ... ای نازنینم لختی تامل , لختی تفکر , شاید که فردا من مرده باشم ... در قلب یک گور آرام و غمگین در خواب باشم از لذت عشق , از لطف ابراز , محروم باشم یک شاید تلخ ... شاید نباشی , شاید نباشم ...
+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت19:58توسط هیفا |
|
About
من هیفا 23 سالمه و این وبلاگو واسه دل خودم و اسامه مهربونم که اونم ازین به بعد توی این وبلاگ با من همراهی می کنه می نویسم... من و اسامه الان حدود 3 ساله که با هم همسفریم و امید داریم که اینجا برامون بشه خانه دوممون که توش بتونیم دوستای خوبی پیدا کنیم...امیدوارم ما رو هرگز فراموش نکنید...به امید دیدار...