تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... - شکست غرور

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می ایم

امروز غروب وقتی که از جلوی مغازه ی گل فروشی رد می شدم نگاهم به شاخه های گل میخک افتاد بی اختیار به طرف گل فروشی رفتم و شاخه ای میخک سرخ خریدم. همچنان که محو زیبایی گل بودم از خود پرسیدم راستی چرا این شاخه گل را خریدم؟ دلم می خواست کسی انجا بود تا ان شاخه گل زیبا را به او هدیه می کردم. مطمئنم اگر تو انجا بودی ان شاخه گل حتما برای تو بود! از ان تو که بهترین بودی و هستی!!! فقط تو! کاش انجا بودی و می دیدی دستهایم چگونه در حسرت اهدای ان گل بی تابی می کرد و لب هایم چگونه در ارزوی ترنم زیباترین الفاظ خاموش شد و چشمانم چگونه به دنبال تو به هر گوشه ای پر می زد
اما افسوس که انجا نبودی



شکوفه های لبخندت یاد اور مهربانی بهار است.
تو که سرشاری از عاطفه. سرشاری از مهر و ایثار.دوستت دارم! زمزمه های شبانگاهت را .
دوستی بی منت ات را و بهار خنده هایت را می ستایم

نمی خوای برگردی و ببینی که من اینجا تنها و خسته فقط منتظر خبری ز تو ام بهترینم؟
برگرد دلکم

+نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت20:16توسط هیفا | |