تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... - راه رفته

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

راه رفته را چه کسی می رود وقتی هيچ راهی نيست جز راه رفته؟

راه رفته هميشه هموار است...نه بايد از راه ديگری رفت.به کجا،نمی دانم.فقط می دانم همه چيز آنسوی رفتن است . برای به دست آوردن آنچه می خواهم ، همه چيز را از دست می دهم و برای از دست دان آنچه بايد از دست بدهم ، تنها کافی است آن را نخواهم ، همين. همه چيز آن سوی خواستن و نخواستن است.

اينک توشه از کنار همه راه های رفته و باز نيامده بر دوش می کشم و کفش هايم در آغوش خاک فرو می روند...هر گام بوسه ای بر خاک می زند و از خاک جدا می شود . اما گويی اين کفش های کهنه تاب دوری از خاک را ندارند. بر تنم جز نوازش دست نسيم و مهتاب نيست و چشمانم تنها قاب درخشان شاليزارهای کنار راه است.

توشه ام پر از گل های خشک مريم است و اندکی باران آسمان خانه به همراه بوی تازه سلامی که اينک تنها يادگاری شده ، برای باز آمدن از راه های رفته .

می روم تا به آن سوی خواستن و نخواستن برسم...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:24توسط هیفا | |