تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... - خاطره های رنگی

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

روزها و شب های زيادی در فراموشی گاه و بی گاهتان زيسته ام و ترسی از گرد و غبار گرفتن خاطره ام در ذهن های شما ندارم ، آنچه مرا می ترساند زيستن با شمايی است که اگر از من رنگی نبينيد ، خاطره ام در ذهنتان رنگ می بازد. من از زيستن در کنار کسانی چون شما می ترسم که برای اثبات وجوديم برای شما بايد هميشه تصوير قاب کرده ام در چشمان شما باشد .

اما ديگر نه ميلی و نه توانی برای اثبات زنده بودنم برای قلب های کاغذی تان نيست . همان بهتر که از صفحه های نقاشی شده ذهن رنگارنگ تان با پاک کن زمان ، محو شوم...بگذاريد از يادهای رنگی شما بروم . هراسی از فراموش شدن ندارم .

اما ای کاش هميشه بتوانيم يک چيز را به خاطر خاطره هايمان ،‌به خاطر گرمای نفس هايی که با هم کشيديم ، در ياد هايمان بدون رنگ نگه داريم...و آن چيزی نيست مگر همانی که روزی برای هم بوديم...

...من روزی همان بودم که می نوشتم و شما همان بوديد که روزی نوشته هايم را می خوانديد...من فراموش نمی کنم ، شما هم نکنيد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:21توسط هیفا | |