تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... - پس چرا؟؟؟

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

من وسایه یک تن بودیم!
من سایه بودم سایه یکی بود.
هریک به تنهایی تن هابود .
آنکه با من بود و بی خستگی خستگی ها یم را دور می کرد یکی ازما شد.
و من بی اوتنها شدم .
حضور او وجودی کامل بود.
? پس چرا من ماندم و او تنها شد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:16توسط هیفا | |