تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن..... - حقیقت زندگی

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

روزي غرق در فکر ناگهان خود را در دياري دور دست يافتم
ديدم کامل مردي در کنار من است با نگاهي مهربان
به نر مي از من پرسيد: چرا اين طور گرفته اي ؟
گفتم فکرم پريشان است
گفت : شايد از من کمکي ساخته باشد
گفتم به دنبال حقيقت مي گردم
گفت : در خود فرو رو کليدش را در قلبت مي يابي
چگونه؟
(( خيال هايت را کنار بگذار و نيتت خالص کن آن وقت حقيقت در قلبت مي تابد ))

پرسيدم : از کجا بدانم حقيقت است که  مي تابد؟
پاسخ داد : در اين مرحله اوليا و انبيا را همه بر حق بيني و تفاوت بين اديان نمي گذاري يعني به مرحله خود شناسي گام نهاده اي
مرحله خود شناسي؟
<< در مرحله خودشناسي مي داني که از کجاآمده اي
چرا به اين دنياآمده اي در اين جا چه بايد بکني و بعد به کجا مي روي >>
گفتم نمي دانم در اين جا چه  بايد  بکنم؟
گفت : به وظايفمان عمل کنيم به ديگران خير برسانيم و بکوشيم انسان واقعي باشيم
انسان واقعي ؟
(( بله کسي که به راستي دلسوز، نيک خوه ، و نيک خواه باشد از شادي ديگران شاد و از غمشان غمگين شود و در پي ياري به ديگران باشد))
چگونه؟
(( با ديگران هميشه همان باش که مي خواهي با تو باشندو هرچه بر خود نمي پسندي بر ديگران مپسند))
گفتم :
گفتنش آسان است ................
او ادامه داد
اما به کار بستنش دشوار
گفتم: نشيب و فراز زندگي گاهي عرصه را بر من تنگ مي کندو مطمئن نيستم آيا روزي به سعات واقعي برسم
گفت : در راه حقيقت سعادت واقعي بازگشت به سر منزل ازلي است.
سرمنزل ازلي؟
بازگشت به همان جايي که از آن آمده ايم اما داناتر و مهربان تر اين همه را از کجا مي داني ؟
لبخندي زد و گفت : عمرهايي تحقيق و تجربه


 .............ممنونم حالم خيلي بهتر است . فکري کردم و پرسيدم؟

اماشايد باز سئوالاتي داشته باشم مي شود دوباره شما رو دید
با لبخندي مهربان دستي بر شانه ام گذاشت و گفت :

هر وقت که بخواهی در کنارت هستم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت11:33توسط هیفا | |