تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

قربونه گریه هات برم  . رفتنتم به دل نشست

باید پیاده شیم گلم . قایقه مون به گل نشست

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت18:51توسط هیفا | |

 

 

مزمزه می کنم
ثانیه های خیانت را
مست می شوم
گیج می خورم
تاب برمی دارم
برای تلخی روزگارم
گرمی گناهت را استخاره می کنم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت18:48توسط هیفا | |

يه روزي فکر ميکردم بدون تو ميميرم
                         پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فکر ميکردم کنار تو ميمونم
                     تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فکر ميکردم برام خيلي عزيزي
                    اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فکر ميکردم صادق و باوفايي
                       اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
                 فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون که ديگه تو قلب من تو مردي
                    خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
                      منم ميخوام مثل تو با يکي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم که عشق تو سراب بود
                خدا رو شکر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
                      تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه

این روزها حرفهای دلم نوشتنی نیستند.

این هم دلیلی برای به روز نکردن وبلاگم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت18:43توسط هیفا | |

همیشه گفتم و بازم می گم خیلی زود دیر می شه...!!!

الانم دیگه برای من دیر شده ُ دیگه هیچ کسو هیچ چیزو باور ندارم.

نمیخوام و نمیتونم ادامه بدم ُ باید رفت.  

حالا دیگه وقت رفتنه !!

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت13:12توسط هیفا | |

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت17:43توسط هیفا | |

 

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت17:41توسط هیفا | |

      با آمدن تو بهترین و زیبا ترین لحظات وارد کلبه خوشبختیمان شد

      تو را از خدایی خواستم که به رحمت بی کرانش ایمان دارم پس برایم بمان

 و بدان که تا بی نهایت عاشقانه دوستت دارم

               سالگرد ازدواجمان را به تو تبریک میگویم 

 

 

                             هی عسلم!!!!! دو سال گذشت.................

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت17:36توسط هیفا | |

می دونستی زندگي سخت نيست، ما سختش ميکنيم ؟

می دونستی عشق قشنگ نيستُ ما قشنگش ميکنيم؟

می دونستی دل ما تنگ نيستُ ما تنگش ميکنيم؟

می دونستی دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم ؟


بیا واسه یه بارم که شده زندگی ، عشق و دل رو خرابش نکنیم.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت13:18توسط هیفا | |

هر چه بود همین بود ، نه دروغ بود و نه خیال ...هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبك شدن این بغض. رویا را در واقعیت حل كردن و نوشیدن جرعه ای بی تابی.دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبورمسخ دستانی كه همیشه داغ بود از بودن.هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی هر چه بود همین بود...

تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه سكوت ؟! تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه دلتنگی ؟! تو می دانی كه چه شد كه من ماندم و این همه سرگردانی ؟! تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد ، این بغض سبك نمی شود ؟!چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می كند؟! چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بی تاب ترم می كند؟؟؟؟؟؟؟

من گفتم اما تو باور نكردی دلتنگ تر شدم ...بی تاب تر شدم ...بعد هم من ماندم و خودم ! من ماندم واین همه فراموشی گاه و بیگاهی كه به نگاهت چنگ می اندازدمن ماندم و ...بگذریم !

نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم ! همیشه وقتی می رسیم كه دیگر هیچ نمانده جز حسرت ! نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی !باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم ؟من مانده باشم و یك دنیا بی خیالی سرد كه تن لرزان خیالت را رنجور كند ؟  تو مانده باشی و یك دنیا توجیه ؟  تو مانده باشی و یك دنیا دروغ ؟  تو مانده باشی و یك دنیا خیالات پوچ ؟

باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟!!  باورت شود!!!  قصه تمام شد!!! تو ماندی و هیچ.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت19:5توسط هیفا |

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...
 
خيلــــــــــــی کوتاه !.... 
 
کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬
کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم
 
کاش همه را دوست داشتیم ...
 
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید
 
کاش دلهایمان دریایی می شد !!
 
کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...
کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
 
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...
 
کاش...............
 
 

0000000                       0000000
00000000000000            0000000000000
000000000000000000    000000000000000000
000000000000000000000000000000_______00000
0000000000000000000000000000000_________0000
0000000000000000000000000000000000________0000
0000000000000000000000000000000000000_____0000
0000000000000000000000000000000000000000___00000
00000000000000000000000000000000000000000_000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000000000
00000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000
000000000000000000000000
00000000000000000000
000000000000000
0000000000
000000
0000
00

تقدیم به بهترینم

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت23:54توسط هیفا | |

 

آخه نفسکم! عزیز مهربونم! دلبره نازم! من با چه زبونی بهت بگم که دوست دارم و تا آخر دنیا باهاتم.

من بدون تو هیچی نمی خوام. فقط و فقط عشقتو می خوام.

با من بمون...

+نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت3:11توسط هیفا | |

سلام

بچه ها نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم که منو با نظرات پر محبتتون حسابی شرمنده خودتون کردین.می خوام یه ذره درد و دل کنم.

چون دیگه حسابی کلافه شدم... حوصله ام سر رفته و دیگه ازین بیکاری خسته شدم...خیر سرم دانشگاه رفتم و درس خونده ام ولی دریغ از یه کار معمولی... هر جا می رم یا یه پارتی کت و کلفت می خوان یا یه آدم که بتونه براشون معجزه بکنه و همه کار از دستش بر بیاد و از اونجا که من خدا نیستم تا بتونم براشون معجزه کنم همچنان بیکار تشریف دارم و غاز می چرونم...

اسامه هم که صبح تا شب سر کاره! حالا شما بگین چی کار کنم؟

تنها امیدم اینه که کارشناسی قبول شم... البته مجاز شدم ولی اگه شما برام دعا کنین انشا الله که قبول می شم...بگین آمین تا شاید یه ذره بیشتر خدا هم به من نظر کنه و ازین بیکاری در بیام.

آخه یه ساله که تو خونه ام. دیگه خسته شدم. هی به اسامه هم گیر می دم تا زودتر عروسی کنیم آخه خونه باباهه خیلی تنهام.

به خدا دارم تنبل می شما!!! از ما گفتن بود. انقدر تو خونه ام که حال ندارم با دوستام برم بیرون...البته به اونا نمی گم که حال ندارم می گم هوا گرمه و خلاصه هزار تا دلیل می یارم تا اونا هم از دستم ناراحت نشن... اونا هم باورشون نمی شه هیفایی که اون همه شر بود و از دیوار راست  بالا می رفت انقدر آروم و بی حوصله شده ! یه کلاس می رفتم که به زنم به تخته و خودمو چشم نزنم اونم دیگه ول کردم به امون خداو حال ندارم برم...

حالا تکلیفم با خودم چیه اونم نمی دونم!!!

 اصلا ولش کنین بابا از بس غر زدم خودمم خسته شدم. خلاصه خوشحال می شم دو تا پیشنهاد هم بدین تا ازین حال و هوا در بیام...

مرسی که به حرفام گوش کردین.

تا بعد... خدا نگهدار

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت16:15توسط هیفا | |

سلام

من اسامه ام

اول: عزیزم تولدت مبارک

دوستت دارم اندازه همه دنیا و عاشق و معشوقاش

میخوامت اندازه همون ده تای بچگیم.

دوم: من اسامه ام     

خانوم گلم قبلاً منو معرفی کرده از این به بعد منم همراه اون  اینجام .

نویسنده خوبی نیستم

ولی سعی خودمو میکنم (به قول برو بچ زور خودمومیزنم)

بازم میام با مطالب جالب و جدید و. . .

راستی اگه نظرتونو در مورد دوستی هایی که به ازدواج منجر می شه برام بزارید ممنون میشم .

میخوام بدونم شما به این نوع روابط  چه جوری نگاه میکنید؟ 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت19:30توسط هیفا | |

سلام به همه دوستای خوبم...

امروز تولدمه و دومین سالروز تولدمه که در کنار اسامه هستم...

پارسال با هم دوست بودیم و امروز با هم زن و شوهریم. کار خدا رو می بینید؟

خوب می خوام به خودم تولدمو تبریک بگم و برای خودم و اسامه بهترین روزها رو در کنار هم آرزو کنم...

و در آخر خطاب به او :

اسامه من! دلم می خواد تولد صد سالگیمو در کنار تو بگیرم.........

این گربه و موش من و اسامه ایم که یه جریانایی داره که بعدا سر فرصت تعریف می کنم...

خوب بچه ها نظر یادتون نره...

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت16:51توسط هیفا | |

عجب باشکوه است "عشق "...

عشق نيرو مي‌دهد ، عشق زندگي مي‌دهد، عشق شهامت و قدرت مي‌بخشد. عشق بزرگ‌ترين وديعه‌اي است که خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است. اگر عشق نبود زندگي هم نبود . کسي که عاشق مي‌شود بايد خود را براي پرداخت بهاي آن عشق آماده سازد که عشق همان‌طور که لذّت و شادکامي در پي دارد، غم و سردرگمي هم به دنبال خواهد داشت. امّا غم عشق چه غم شيريني است و چه گوارا به‌کام دل عاشق مي‌ريزد حتي اگر دل عاشق را بشکند. زيرا هر چيز شکسته‌اش بي‌خريدار است، مگر دل که شکسته‌اش قيمتي‌تر است و خدايش دوست‌تر دارد.

با خواندن 20مورد زير، وموارد ديگر در مقالات آتي ، خواهيد توانست به‌ راه‌هايي دست بيابيد که هر چند برخي بسيارساده و شايد بي اهميت به‌نظر مي‌رسند ، امّا مسير خوشبختي شما را چندين گام پيش مي‌راند:

1- از هر راهي براي ابراز عشق به همسرتان بهره بگيريد.

2- در عذرخواهي کردن از هم سبقت بگيريد.

3- هميشه همديگر را «عزيزم»، «معشوقم»، «محبوبم» و ... خطاب کنيد.

4- هميشه و در همه جا به هم احترام بگذاريد.

در زندگي هيچ لذّتي اصيل‌تر و شيرين‌تر از عشق وجود ندارد

5- هميشه صبور و شکيبا باشيد.

6- در اماکن عمومي بسيار محتاطانه به ‌همديگر ابراز عشق کنيد.

7- نازش را به جان بخريد.

8- بگذاريد به اندازه کافي استراحت کند.

9- از گفتن کلمه «دوستت دارم» دائم استفاده کنيد.

10- از عطر مورد علاقه‌اش استفاده کنيد.

11- کمد لباس‌هايش را با اشعار و جملات عاشقانه تزئين نماييد.

هر کس که عاشق مي‌شود بايد براي تحمل و چشم‌پوشي خطاهايي که مي‌بيند امّا نمي‌تواند عکس‌العمل نشان دهد، صبور و‌ آرام باشد.

12- با او مانند شاهزاده‌اي زيبا برخورد کنيد.

13- هر روز به يکديگر سخنان محبت‌آميز بگوييد.

14- هنر برقراري ارتباط دوستانه با همسرتان را بياموزيد. هر چند ممکن است در ابتدا با کمي مشکل مواجه باشيد، ولي پس از آن از زندگي لدّت خواهيد برد.

15- به قدري در هم غرق شويد تا مسائل ديگر زندگي را فراموش کنيد.

16- پاهاي خسته همسرتان را ماساژ بدهيد.

17- موها ي همسرتان را آرايش کنيد.

18- در تمام لحظاتي که در کنار هم هستيد به او ابراز عشق کنيد و گاهي احساستان را روي يک ليوان شيشه‌اي بنويسيد.

19- از عشق‌تان دفاع کنيد.

20- روي برف‌هايي که روي زمين باريده است براي هم پيام‌هاي عاشقانه بنويسيد.

اگر قادر نيستيد شخص مورد علاقه‌تان را هيجان زده کنيد او را از عشق سرشار سازيد و اين نکته را نيز بدانيد که در ذات او چيزهايي نهفته است که با شما هم‌خواني دارد.

 

منبع:

بر گرفته از کتاب سيدني هاينز- ديل ادواردز

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت16:5توسط هیفا | |

1- اشتباهات عاشقانه‌اي که بهتر است مرتکب نشويد:

- فراموش کردن روز تولّدش

- فراموش کردن سالگردها

- جدي بودن زيادتر از حد

- بي‌تفاوت بودن نسبت به مسائل احساسي.

2- خودتان را نسبت به موفقّيّت‌هايش مشتاق نشان دهيد.

3- بکوشيد تا هميشه بر سر مسائل با هم به توافق برسيد، در اين صورت زندگي‌تان خيلي عاشقانه مي‌شود.

4- وقتي پشت چراغ قرمز ايستاده‌ايد به همسرتان لبخند بزنيد و سر به سرش بگذاريد.

5- کارت تبريکي برايش بفرستيد و داخل آن بنويسيد او بهترين نعمتي است که خداوند به شما ارزاني داشته است.

(زنان از راه گوش‌هايشان عاشق مي‌شوند و مردان از طريق چشم‌هايشان).

6- سعي کنيد عشق‌تان در چشم‌هايتان چون ستاره‌اي بدرخشد.

7- هرگاه خواستيد يک ملاقات به يادماندني داشته‌ باشيد به خاطر بسپاريد که خوردن مشکلات در کنار يکديگر بهترين راه ابراز احساسات عاشقانه است.

8- ستايش خود را در جمع به او ابراز داريد.

9- سعي کنيد بازدم نفس‌هايتان هميشه خوش‌بو باشد.

(عشق، انبوهي از بزرگ‌نمايي‌ها و تفاوت‌هاي ميان يک شخص و افراد ديگر است...).

10- پس از پايان هر نوع جر و بحث و دعوا، غرورتان را زير پا گذاشته و از همسرتان عذرخواهي کنيد.

11- بکوشيد تا احساساتش را متحوّل سازيد، هميشه بايد براي قلبش مانند يک محرک باشيد، نه هم‌چون يک نوشيدني آرام‌بخش...!

12- هرگز براي انجام ندادن کارهايش سردرد را بهانه نکنيد.

13- چگونگي خواندن فکر يکديگر را بياموزيد.

14- در مواقع ضروري قوانين روزمره و عرف‌هاي اجتماعي را زير پا بگذاريد.

15- هنر مذاکره کردن را بياموزيد چون اين کار، کليدي براي گشودن درهاي عشقي ديرپاست. (اگر به دنبال دوستي که هيچ نوع ايرادي ندارد بگرديم، هرگز با کسي آشنا نخواهيم شد).

16- هر زمان که از راديو ترانه عاشقانه‌اي پخش مي‌شود به او بگوييد آن ترانه شما را به ياد او مي‌اندازد.

17- هرگز نگذاريد عشق‌تان به عادت مبدّل شود.

(هرگز نمي‌توانيد باور کنيد که ممکن است عشقي که در دل شما شکل مي‌گيرد. روزي خيلي بيشتر و بالاتر از حد باورتان باشد...!)

18- تنها به فکر خودتان نباشيد کمي هم به فکر طرف مقابل‌تان باشيد که شايد با مشکلات عديده‌اي دست و پنجه نرم مي‌کند و اين مشکلات فقط به دست شما حل مي‌شوند...!

19- کارهايتان را به‌طور مشترک بين هم تقسيم کنيد تا لحظات بيشتري در کنار هم باشيد.

20- زماني‌هايي که تلفني صحبت مي‌کنيد در ميان سخنان‌تان به يکديگر ابراز علاقه کنيد.

 

منبع:برگرفته از کتاب سيدني هاينز- ديل ادواردز

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت16:0توسط هیفا | |

سلام...

تصمیم داشتم بحث تخصصی تر در این رابطه رو وقتی شروع کنم که مخاطب های این وبلاگ بیشتر شده باشند. اما صد حیف که تعداد اندکی از بازدید کننده ها اهمیت این موضوع

رو متوجه می شند.

 

به شکل پایین به دقت توجه کنید....

بعضی وقت ها یک شعر یک جمله ویا یک شکل می تونه مطلب رو خیلی واضح تر بیان کنه .

 

تعهد  صمیمیت و میل سه عنصر اصلی تشکیل دهنده عشق کامل هستند.

 

اما هر یک به تنهایی برای ازدواج بسیار خطرناکند مثل وجود صرفا" تعهد در یک ازدواج که نمونه اون عشق هایی بود که 40 یا 50 سال پیش وجود داشتند و...

 

تلفیقی از دو عنصر هم جا لب نیست و کمبود هایی داره مثله تلفیقی ازصمیمیت ومیل که حاصل اون فقط یه عشق رمانتیک می تونه باشه و...

 

حالا به نظر شما آیا چنین مثلثی صحیح ؟

یا آیا این مثلث وجه های دیگه ای هم می تونه داشته باشه ؟

 

حتی اگه نظری هم ندارید در قسمت نظرات اسم خودتون رو وارد کنید تا من بدونم شما حداقل این متن خوندید.

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت15:57توسط هیفا | |

باورهای غلط در مورد عشق و رابطه:

  •      -هرکس دارای یک عشق حقیقی است که باید تا ابد به آن پایبند باشد حتی اگر به آن نرسد.
         -عاشق واقعی به تمام خواسته های معشوق خود عمل می کند. 
         -عاشق واقعی به معشوق خود نه نمی گوید.
         -در عشق نباید حرف زد باید فهمید (اینطور نیست چون باعث سو تفاهم می شود).
         -دو عاشق باید از همه چیز هم مطلع باشند ( نه هرکسی حریم خصوصی دارد).
         -زندگی مشترک پرکننده خلع های ما خواهد بود.
  •  باورهای درست در مورد عشق و رابطه:

         -زندگی یعنی حل مشکلات.
         -هیچ مشکلی بدون راه حل نیست.
         -باید به راه حلها فکر کرد- بن بست نسازید.
         -زندگی را با باورها و رفتارهایمان بدون آنکه خود بفهمیم می سازیم.
         -همسر مناسب بسیاری از نیازهای ما را برآورده می کند نه همهء آنها را.

شما چه باورهایی را غلط یا درست می دانید؟
با کلیک بر روی کلمه نظر در خط زیر باورتون رو در مورد عشق بنویسید
.

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت15:54توسط هیفا | |

سلام

بچه ها مرسی ازینکه به من سر می زنید و منو با نظراتتون حسابی شرمنده خودتون می کنین.

می خوام امروز از عزیزم بنویسم از همسر مهربونم (اسامه)

من و عشقم فروردین ماه سال گذشته با هم آشنا شدیم و مثل همه دختر پسرها خیلی معمولی شروع کردیم . بدون اینکه بدونیم سرنوشتمون به هم گره خورده ! رفتیم و رفتیم تا جایی که دیگه جدا شدنمون غیر ممکن بود... شاید نه من نه عسلم٬ هیچ کدوم فکر ازدواجم نمی کردیم٬ من و اون جز اون دسته آدمایی بودیم که می گفتیم امکان نداره هیچ وقت ازدواج کنیم . اینو گفتم که بگم همیشه اتفاقای بزرگ تو زندگی زمانی اتفاق می افته که انتظارشو نداری !

اولش واسه جفتمون یه شوخی بود  و وقتی همه چیزو باور کردیم  که دیگه هر دومون عاشق زندگی در کنار همدیگه بودیم.حالا هم من هم اون معنای خوشبختی رو در  کنار هم بودن و با هم با مشکلات جنگیدن می دونیم .و الان حدود ۳ ماه که با هم ازدواج کردیم.

این روزا من یه ذره کسل شدم. چون از وقتی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و در به در دنبال کار گشتم و  پیدا نکردم ٬ حسابی بیکار شدم و هی سر به سر اسامه مهربون و صبورم می ذارم .بچمو انقدر اذیت می کنم که حد نداره ولی نمی دونم چرا همیشه داره صبوری می کنه و با مهربونی بهونه گیری های منو تاب می یاره . همیشه فکر می کردم خودم خیلی صبورم ولی جلوی دلبندم حسابی کم آوردم. خودمونیما خیلی خیلی اذیتش می کنم.!!!

نمی دونم باید چه جوری احساسمو براش بیان کنم ولی اینو خوب میدونم که هیچ واژه ای توی دنیا پیدا نمی شه که بتونه احساس منو به اون نشون بده . ما حدود یه ساله که با هم همسفریم ولی توی تمام این مدت یه بار هم نشده که اذیتم کنه و واسه همینه که حسابی شرمنده اش شدم.

دیشبم کلی بهونه گرفتمو و آخرشم باهاش قهر کردمو ناراحتش کردم . ولی حالا می خوام همینجا از دلش در آرمو بهش بگم که خیلی دوسش دارم. انقدر که می دونم حتی تصورشم نمی تونه بکنه.

نازنینم می دونم که این متنو میخونی:

می خوام بهت بگم از من دلگیر نباش . می دونم که خیلی این روزا اذیت می کنم ولی می دونم که مرد من به این راحتی ها کم نمیاره و بیدی نیست که به این بادا بلرزه....من از تو درس صبوری گرفتم. تو خیلی چیزا توی این مدت به من یاد دادی. واسه همینه که انقدر می خوامت دیوونه...

 دوست دارم خیلی زیاد...تا ته دنیا کنارت می مونمو ... همه چیزم فدای مهربونیات...

 من عاشق ترین عاشق دنیام...

تقديم به عشق قشنگم
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت18:3توسط هیفا | |

بازي لبه ها

 

دارم بازي رو لبه ها رو ياد مي گيرم ..

لبه جوب  لبه جدول  لبه تاريكي لبه تيغ ….

 

و …. لبه زندگي …

 

ديگه بايد بازي روي لبه ها رو بلد باشم ..

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت3:3توسط هیفا | |

كجايي

ميدوني ……

همون توي بهتريتن نقطه هاي شهر نشستيم …

بهترين ماشين ها رو داريم …

درصد زيادي ازما هيانه خيلي از خونواده ها رو مي ديم فقط يه شام بزنيم …

همه رستورانهاي گرون تهران رو مي شناسيم …

مي دونيم كه اگه هوس شاتو بريان كرديم كجا بريم يا اگه فيله سوته دلمون مي خواهد چي كار كنيم …

مونديم كه لپ تاپمون سوني باشه يا دل باشه …

معمولي باشه يا كوچيك و مديريتي باشه …

مي دوني ...

هنوز داري فكر مي كني سوني اريكسون بهتره  يا نوكيا

سايبر شات بخرم يا كنن...

206 باشه يا زانتيا....

لباسمون پير گاردن باشه يا از زارا و مانگو گرفته باشيم …

………

……

اما نمي دونيم اوني كه دم دره رستوران ساعت 11 شب آكاردؤن گرفته دستش و با كت و شلوار وايساده و مي گه ...

 

"سطان قلبم تو هستي ... تو هستي..............."

كي بايد بره خونه ..

اصلا خونه داره ...؟

 

بچه هاش چي مي خوان ....

زنش آرزو نداره يه مانتو نو بپوشه ....؟

 

خودش چي .....

 

ببين...!

مگه چي ميشه يه هزار تومني بهش بدي ....؟

چرا بي تفاوت رد ميشي ....

 

چرا به درد اونا فكر نمكني ...

تو كار مي كني ...

تو خونه داري ...

تو پول در مي اري...

تو آينده داري ....

 

آخه با يه 50 تومني و يه 100 تومني اون چي كار مي تونه بكنه...

تو فقط فكرخودتي ....

 

توئی که فقر را ندیدی!

وندیدی ، گریه شبانه مردی را که تاب دیدن گریه کودکان گرسنه اش را ندارد

و حتی فقر را در کتاب در سی ات نخواندی

و خواندی " بابا نان داد "

اما ندیدی که" بابا نان نداد"

با تو هستم!؟

با توئی که کودک چرک فال فروش را با کراهت به کناری می زنی

تا چرکهای صورتش آسوده خاطرت را ملول نسازد.

بدان که " بابا نان نداد"

بابا پول ندارد تا نان بخرد

بابا گرسنه است مثل کودکانش

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:59توسط هیفا | |

رسم زندگي

بازم 4 صبحه ....

خوابم ديگه نمي بره ...

به 1000 تا چيز فكر مي كنم...

 

چيزهايي بهم گفتن كه اصلا نبايد مي شنيدم.......

اصلا....

حالا به حماقتم مي خندم.....

حالا به هزار تا چيز ديگه ......

 

.....

راستش شايد يه با غيرت تر از من اگه بود گريه مي كرد.......

شايد هم من دارم از درون گريه مي كنم......

دلم نمي خواهد خيلي چيزا رو باور كنم ..

ولي وقتي يه چيزهاي رو ميزاري كنار هم مي بيني درسته .....

 

باورت نمي شه كه توي اين روزگار باهات چي كار مي كنن .....

بعدا چه بلايي سرت ميارن........

 

وقتي نياز دارن هر كاري ميكنن .....

وقتي فكر مي كنن نياز ندارن هم با هات همه كار مي كنن تا بهت دقيقا بگن نياز ندارن ......

 

دايي جان ناپلون هميشه مي گفت : اونچيزي كه مرزي نداره حماقته .....

روحت شاد ..

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:53توسط هیفا | |

و حالا من

 

 

هر كه مرا ديد …. تو را نفرين كرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:50توسط هیفا | |

 

جايي بود براي آخر بودن ...

....

بهونه اي بود براي اشك ريختن ...

...

اينجا جاي نبودن هاست ...

اينجا جاي خلوتي هاست ...

اينجا نقطه آخر تنهايي ...

...

خيلي ها قبل از اينكه نفسشون به شمارش بي فته ... ميان اينجا....

...

تو اينجا به همه ... به همه ...

...

به همه يه تخته سنگ ميدن كه گم نشن ...

اينجا ...

اينجا ... ميراث همه ... يه تخته سنگه با ...با... يه مشت خاك سرد ....

….

...

.....

اين جا ... آدم مثل يه بچه ساكت مي شه و همه چيز رو تو ذهنش مي چرخونه ....

اينجا نقطه پايان آرزوهاي بقيه است ....

اينجا .... اينجا .. جاي پروازه...

….

..

اين روزا نمي ارزه كه بعضي ها ... به زور بعضي ها رو از يادشون پاك كنند...


 

راه سخت

 

 

و حالا واقعيت با حقيقت برابر شده ...

و حالا دوباره اين قطار از ريل خودش خارج مي شه....

 

...

...

و من جدا شدم  ....

..جدا شدم از تمام چيزايي كه متعلق به من مي بودن .......

و حالا ....

...

و....

...

و حالا بايد وايسم ...

وايسم ببينم كي به هوش مي آم ....

….

جند تا پشت هم زد ...

... محكم مي زد ...

... محكم ...

....

...

خيلي سنگين بود ...

جا خورده بودم ...

فكر نمي كردم كه اين قدر مورد لطف قرار بگيرم ...

..

...

....

همه چيز خوب بود ...

من خوشحال بودم ...

من شادان بودم ...

...

ولي يه هو سوز سردي اومد..

...

.... و حالا ..

..

اما اينا مال موقعي بود كه حقيقت و واقعيت با هم يكي نشده بودن ...

...

....

.....

گذشت ...

....  و حالا من در آستانه يه تنهايي بزرگ قرار دارم ....

....

..

پاش واي ميسم ....

من ميتونم وايسم ...

...

اونقدر توي گوشم زدن كه بتونم بلند شم و مثل آدمي باشم كه به روي خودش نمي آره ..... و .....

....

....

......و .... به راهش ادامه ميده ..... برم جلو ...

...

تموم شد...

كودكي كه كودكانه مي خنديد ... حالا ...

باز هم همه چيز از دست رفت ..

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:46توسط هیفا | |

می خواهم بنویسم. نمی دانم از چه و برای که . . .
اما مي دانم!


مي دانم فاصله است که اين سطر را سياه مي کند.
فاصله است که من را، که تو را
نه  نه . . .

تو سفيدي! سفيد!

چشمانت
چشمانت
چشمانت

امشب هم مي خواهم تا صبح فقط به چشمانت فکر کنم
از چشمانت بنويسم
بنویسم تا بخوابيم...

تو چه باشي چه نباشي
من و چشمانت تا ابد با هم مي خوابيم!

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت18:3توسط هیفا | |

من با تو هم قهرم تو که رفتی و منو ندیدی

با خودم هم قهرم خودم که به تو بها دادم

با همه قهرم همه که منو نادیده گرفتن

 

و با خدا...

نه خدا زندگیم داده است

 این تو بودی که زندگیم را گرفتی...

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت12:22توسط هیفا | |

اگر خيال داري دوستم بداري همينک دوستم بدار


اکنون که زنده ام 


 صبر نکن تا بميرم


بدان که آنوقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد


و مجبور ميشوي حرفهاي ناگفته قلب ساده ات را


 در فراسوي يک مشت خاکستر سرد پنهان کني 


 پس اگر ذره اي عشق من در دلت مأوا دارد


 اگر دوستم داري


 بگذار تا زنده ام بدانم


 



 


به دنبال واژه اي ميگردم!


تا قلمم راسيراب كنم


واين آخرين شايد هم آغازي براي فرداييست


كه هنوز در راه نيست


و كاغذهاي مچاله شده ي زباله دان گواه به اين راز دارند


و اين آيينه خسته تر از هميشه


زير غباري از دور تنها تصوير مرا بدونه هيچ واژه اي به سكوت فرياد مي زند


 امروز غبارت را به باد مي دهند

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت12:15توسط هیفا | |

عشق برای تو . احساسم برای تو . زندگیم برای تو .

من هیچی نمی خواهم. با قلب واحساس من بازی کن

این قلب سرگرمی تو. تو شاد باش من می سوزم. توبی خیال باش من می سازم.

در راه عشق تو مثل آتش سوختم. اینک خاکسترم جامانده است.

خاکستری که تنها با یاد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد.

در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم. چه شکنجه هایی دیدم.

چه غم وغصه هایی چشیدم. و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم.

غرورم را شکستم از همه گناه هایت گذشتم. همه اینها فدای قلب بی وفای تو.

از آن سو؛ تو از عشق سرد شدی. از این سو؛ من در عشق توسوختم.

از آن سو؛ تو بی خیال این دل عاشق من بودی.

از این سو من لحظه به لحظه به یاد تو دلتنگ تو بودم.

این دل من برای تو است. هرچی می خواهی آنرا بِشکن.

بشکن تا من همچنان بسوزم.

سوختن در آتش عشق تو به من گرمای یک زندگی براز اُمید را می دهد

تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک می زنند نگاه می کنی.

من در این سو با حسرت به تو نگاه می کنم.

ودر حسرت آن روزهایی می نشینم که کنار هم بودیم

وهیچ کسی مثل ما همدیگر را دوست نمی داشت.

عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من با آرامش تو عاشقانه زندگی کنم.

اگر با شکستن این دل من دیدن آن لحظه که در عشق تو می سوزم

وبا عشقت می سازم ترا آرام می کند حرفی نیست دلم را بشکن.

وبا آن بازی کن.... اما یادت باشد عشق همیشه برای توست

مثل یک معجزه یک خواب

مثل آبی بودن و آرامی آب

مثل لذت مثل عزت مثل آواز

مثل خورشید مثل امید مثل پرواز

مثل یک معجزه،یک خواب آمدی

آمدی در لحظه های سرد و بیتاب آمدی.....

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت20:25توسط هیفا | |

من از سياهي چشمانت

كه آن را انتهائي نيست

مي ترسم

هر چند معصومي

هر چند گفتم عاشقت هستم

هر چند تو هم گفتي دوستم داري

هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد

هر چند و هر چند...

اما..اما باز هم مي توانم

مي توانم به سياهي چشمانت

به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست سفر كنم

چه تضميني ست مرا؟

به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من

وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟

آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد

يا جادوگري بد در كمين باشد

كه به سحرش به شك و ترديدم كشد

و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد

من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم

من بدان جا سفر مي كنم

چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت20:2توسط هیفا | |

ای تنها ستاره که تو شبهام میتابه. ای آنکه درک حضورت تارو پود وجودمو آروم میکنه.تنها و بیکس موندم

و قلبم از شدت غصه آرووم کز کرده کنج سینه ام.ببین چقدر بیصدا و آروومه.داره گریه میکنه.تمام مدت.اما

بیصدا.

احساس میکنم از خودم فاصله گرفتم.خدای من چطور میتونم به نزدیکیه به تو امیدوار باشم، در حالی که

بدون شناخت خودم با تو هم غریبه ام.وقتی بزرگ و بزرگتر میشم انگار دنیام کوچیک و کوچیک تر میشه.

ببین پرده ای که جلوی چشم و قلبمو پوشونده چطور جلوی دیدم و تیره و تار کرده.

پرده ای که نه از روی نا امیدی که از فزونی آرزوهای بر آورده نشده است، که کم کم تبدیل به لکه هایی شده

که خورشید امید و توکلم و تو خودش دفن کرده.

درسته که من مدت هاست از تو دورم.اما پرتو لطف تو همیشه به من میتابه. با این که چشم دلم قدرت دیدشو

از دست داده اما از دور یه حس یه وجود به من توجه میکنه.محبت دستاتو به خوبی درک میکنم.نگاه پر از

توجهتو تو تمام لحظات عمرم میبینم.تو خدای خوب منی.اما من چی؟؟چیکار میتونم بکنم.چطور میتونم جواب

این همه توجه رو بدم.من خسته شدم.از این دنیا.امشب چشمه ی اشکام خشک نمیشه.کاش این همه نسبت

به من محبت نداشتی.شاید اون موقع میتونستم ازحکم بودن و زندگی کردن سرپیچی کنم.

تنهام نذار.جز تو کسی رو ندارم.تو تنها کسی هستی که از خوار و ذلیل شدنم لذت نمیبری.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت19:10توسط هیفا | |



اگر از اختلاف هایتان بــعنوان فرصتی برای پیشرفت
در روابــطتان استفاده کنید، هنوز امیدی برای ادامه
ازدواجتان باقيست.

از زمان های قـدیـم، وقــتی زوج ها با هم دعوا داشتند، یا
دچار سوء تفاهمات شده و احساس کمبود می کردند و یا
بـا یـکــدیگر ناسازگاری کرده و تفاهم نداشته اند. اما اولین
چاره ای که در این زمان به ذهنشان میـرسـیده فرار از این
مـوضـوع بـوده و خـود را توجیه می کردند که: "دیگر درست
نمی شـود، مـا خیـلی اختلاف داریم." در کتاب "صمیمـیت
نوین" خلاف این مسئله را نشان می دهند و میـگـویند که
فقـط در عـمـق همـــین اختلاف نظرهاست که می توان به
عشق حقيقي دست یافت.

با تعهد، جرات و انتخاب هایی سالم یاد خواهید گرفت که چطور با همین اختلاف ها بتوانید به پیشبرد رابطه تان کمک کنید. بنابر اصول و روش های گفته شده در کتاب "صمیمیت نوین" اختلاف های بین زوجین دیگر باعث دشمنی بین آنها نمی شود.

"خلاقیت آگاهانه" نام عملیاتی 9 مرحله ای برای بررسی و حل و فصل مشکلات به جای فرار کردن از آنهاست. این یکی از تکنیک هایی است که جودیت و جیم در كتاب "صميميت نوين" به آن توصیه می کنند. هدف شما باید از نو ساختن و یافتن راه هایی نوین برای با هم بودن باشد، راه حلی که هر دوی شما را راضی کند. بنابراین، هر کدام از شما باید در مورد آن مشکل صحبت کند و بعد با احترام نظرات شریک زندگیتان را هم با علاقه گوش دهید.

1- مشکل را پیدا کنید: با صداقت و دقت بگوئید که چه چیز باعث آزار شما شده است.

2- احساسات خود را بفهمید: احساسات خود را با صداقت و روراستی همان لحظه بیان کنید.

3- به یاد داشته باشید که برایتان مهم است: به خاطر داشته باشید که روابط شما مانند موزائیکی است که از تراشه های بسیاری ساخته شده است. بیشتر از هر چیز دیگر به شریک زندگیتان اهمیت دهید.

4- از عمق احساسات خود آگاه باشید: در طی لحظات سخت و دشوار در رابطه تان آگاه باشید که درونتان چه می گذرد. اجازه ندهید که رفتار های بد گذشته زندگی شما را تحت تاثیر قرار دهد.

5- فکرتان را عوض کنید: باور کنید که هر مسئله و مشکلی را به طرق مختلف می توان حل کرد، و اگر نه این کشمکش هر چه بیشتر و بیشتر خواهد شد.

6- مسئولیت را بپذیرید: از خود بپرسید که از چه راه هایی برای برطرف کردن ناراحتی خود استفاده می کنید. به ندرت پیش می آید که در یک ارتباط تقصیر از هر دو جانب نباشد.

7- به یاد داشته باشید که همسرتان مثل خودتان نیست: راه حل های شما زمانی میتواند مناسب و قابل توجه باشد که هر دوی شما را راضی کند نه فقط خودتان را.

8- خلاق باشید: با همسرتان طوری رفتار کنید که می خواهید با شما رفتار کنند. تجربه های همسرتان را درک کرده و به آنها ارزش بگذارید.

9- دنبال راه حل باشید: در حین اینکه دنبال راه حل می گردید، به یاد داشته باشید که شما دو فرد متفاوت هستید. لازم نیست که کسی برنده این راه حل باشد. توسط این راه حل باید صمیمیت و احترام بیشتر شده و روابطتان بیش از پیش جلو رود.

با این باور خطرساز که با همسرتان مشکل دارید مقابله کنید. این به این معنی است که رابطه ی شما نیاز به کوک شدن یا تعویض روغن دارد. فقط در تخیلات رمانتیک است که همه چیز بدون نیاز به دقت و توجه و تغییر و به راحتی پیش می رود

+نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت12:44توسط هیفا | |

صدات مونده نميره از تو گوشم، نگات مونده كه برده عقل و هوشم

خودت نيستي ولي يادت باهامه، رفيق گريه ها و غصه هامه

تو كه رفتي ولي عطرت نميره، خودت نيستي دلت اينجا اسيره

اگه رفتي ولي عشقت كه مونده، همين عشقت دل ما رو سوزونده

اي عزيز جان من براي مرگ خود يك بهانه ميخواهم، يك بهانه پوچ عاشقانه ميخواهم

از غمي كه ميداني، با تو بودنم مرگ است و بي تو بودنم هرگز

گر بهانه اين باشد من بهانه ميگيرم، عاشقانه ميميرم






اگر می خواهید ازدوجی پر دوام و سعادتمند داشته باشید، به اطرافتان کمی نگاه کنید تا با زوج هایی با سن و سال بیشتر از شما که ازدواجی موفق داشته اند آشنا شوید. و زمانی که زوج هایی موفق که 50 سال از ازدواجشان می گذرد صحبت می کنند، فقط گوش کنید


- هیچوقت هر دو در یک زمان عصبانی نشوید.

- هیچوقت سر همدیگر فریاد نزنید مگر وقتی که خانه تان آتش گرفته باشد.

- اگر قرار است یکی از شما در یک بحث پیروز شود، بگذارید که آن برنده همسرتان باشد.

- اگر می خواهید انتقاد کنید، این کار را با عشق انجام دهید.

- هیچوقت اشتباهات گذشته را دوباره وسط نکشید.

- از همه دنیا به خاطر همسرتان بگذرید.

- تا بحثی را به سرانجام نرسانده اید، به خواب نروید.

سعی کنید حداقل روزی یکبار حرفهای محبت آمیز به شریک زندگیتان بزنید.

- اگر خطایی مرتکب شده اید، آن را بپذیرید و عذر خواهي کنید.

- به یاد داشته باشید که برای منازعه همیشه دو نفر لازم است.

کسی می گفت تفاوت یک ازدواج موفق با یک ازدواج ناموفق در این است کــــه در مورد دوم بـعضی حرفها ناگفته می ماند. بنابراین این راهنمای ازدواج را با کلمات حکیـمـانــه اُدگن نَش به پایان می رسانیم:

"بـرای اینکه جام شراب زندگیتان همیشه لبریز ازعشق باقی بماند، میـبــایست زمانی که حق با شما نیست، خطایتان را بپذیرید و زمانی که حق با شماست، سکوت اختیار کنید."

+نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت12:22توسط هیفا | |

نگاهم که کردي دلم پر گرفت

دلم غربت زنگ آخر گرفت

نگاهم که کردي سکوتم شکست

درون دلم عشق گويي نشست

نگاهم که کردي زمان صبر کرد

دل آسمان را پر از ابر کرد

و بعد از نگاه تو باران گرفت

و عشقي درون تنم جان گرفت

نگاهم کن و باز با من بمان

تو حرف دل بي کسم را بخوان

نگاهم کن اي زندگي بخش من


و با قلبم از عشق حرفي بزن..











اگر "تو" نبودی

کدام واژه مرا تا عروج "ما" می برد؟

اگر "تو" نبودی، سلام را که به لبخند پاسخش می داد؟

نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟

زپشت پنجره، چشمان من که را می جست؟

اگر "تو" نبودی، کدام واژه به لب های من گره می خورد؟

سرای خاطره ام، رازدار که می بود؟

اگر "تو"نبودی، دلم هوای که می کرد؟

سفر به یاد که، آغاز می توانستم؟

اگر "تو"نبودی،فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام واژه به جای "تو" ورد لب می شد؟

اگر "تو"نبودی، دل غمدیده را که می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر "تو" نبودی، به شوق که پرواز می توانستم؟

"تو" را به جان سپیده، "تو" را به سوسن و شبنم

"تو" را به ساقه ی گندم، "تو" را به سوره ی مریم

"تو" را به نازکی خواب یک بنفشه ی زیبا

"تو" را به بارش باران، "تو" را به آبی دریا

"تو" را به پاکی کوثر، "تو" را به عمر شبنم بی تاب

"تو" را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

"تو" را به جان شقایق، "تو" را به لاله ی تب دار

"تو" را به گرمی آتش، "تو" را به لحظه ی دیدار

"تو" را به هق هق آرام و بی صدا سوگند،

بمان

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت18:10توسط هیفا | |

اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم

و می دانم ، اگر دیگر نیایی

در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم

امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری

تو می آیی

تو می آیی بهانه من

و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم جوانه می زند

لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو

تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را

تمام لحظه های بی تو بودن را

تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را

شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر
به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد

تو می آیی بهانه من تو می آیی

و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و

تنها به شوق تو

سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت18:7توسط هیفا | |



د: داشتن تو برای لحظه ای به تمام عمر بی کسی ام می ارزد

و: وابسته تپش های قلبت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد

س: سرسپرده برق نگاه توام لحظه ای که مرا به آغوش گرمت مهمان می کنی

ت: تک ستاره شب های بی فانوسم شدی زمانی که از خدا تکه ای نور طلب کردم
ت:
تپش های قلبم
در گرو حضور توست که در رگهای زندگیم جاری ست

د: دوری از تو درد آورترین مجازات دنیاست

ا: آرامش تک تک لحظات زندگی ام به لبخند زیبای تو وابسته ست

ر: روشنی بخش زندگی و رنگ آمیزی زیبا برای رویاهای من هستی



م: معنی دوست داشتن یعنی این......................

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت18:5توسط هیفا | |

بــرای گفتن من ، شعرهم به گل مانــده نمانده عمری و صدها سخـن به دل مانــده

صــدا کــه مرحم فریــاد بـود زخمم را بــه پیــش درد عظیــم دلـــم خجـل مانـده

از دسـت عزیزان چه بگویم ! گلـه ای نیست گـرهم گلـه ای هسـت ، دگـرحوصلـه ای نیسـت

سرگـرم به خـود زخم زدن در همـه عمــرم هرلحظـه جز ایـن دسته مـرا مشغله ای نیســت

دیـریست کـه ازخـــانــه خـرابات جهانـم بـرسقف فـرو ریخته ام ، چلچله ای نیســت



درحســرت دیــدار تــو آواره تــــرینم

هــرچند که تـامنــزل تــو فاصله ای نیست


ازعذاب باتو بودن ، درسکوت خود خــرابم نـه صبورم و نــه عاشــق ، من تجسم عذابــم

تـوسراپـا بی خیالی ، من همـه تحمل درد تـو نفهمیـدی چه دردی زانوی خسته مو تـا کرد !

زیر بارباتو بودن، یـه ستونـه نیمـه جونـم اینکه اسمش زندگی نیست، جـون بـه لبهام میرسونه

هیچی جزشعرشکسته ام ، قصه ی فردای من نیست

این ترانه ی زواله ، این صدا صدای من نیست
ببین که خسته ام تنها غروره ، عصای دستم
کاشکی می شد توبدونی من برای تو چی هستم



از تو بیش از همه دنیا ، از خودم بیش از تو خسته ام
ببین که خسته ام غرور سنگم ، اما شکستم...

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت18:1توسط هیفا | |

افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

درخت هرچه پربار تر است افتاده تر است.

به خدا نگویید مشکلات بزرگی دارم

به مشکلات بگویید خدای بزرگی دارم

دنیا محل گذره فکرشو کم کن میگذره



با خدا باش پادشاهی کن بی خدا باش هر چه خواهی کن.
لبخند را هرگز ترک نکن حتی به وقت ناراحتی



التماس به بنده شرمندگي ست :اگر بر اورده شود منت است اگر بر اورده نشود ذلت است . التماس به خدا بندگي ست اگر بر اورده شود رحمت است اگر بر اورده نشود حكمت است



- مهم نیست که چه اتفاقی می افتد مهم اینه که با اون اتفاق چه طوری برخورد کنی .
- هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند .




هر موقعيتی مجالی برای خلاق بودن است

لذتی که در فراق هست در وصال نیست
چون در فراق شوق وصال است و
در وصال بیم فراق



من به توافتخا رمی کنم.وحاضر نیستم تو را با بهترین ارزوهایم عوض کنم.من عاشق ارامش زندگی با تو هستم.ما ادمها باید یاد بگیریم درزندگی به دنبال ارامش باشیم قبل از اسایش



هركس را كه دوستش داري ، اول رهايش كن ! اگر به سويت بازنگشت ، بدان كه از اول مال تو نبوده است ! استاد شريعتي
آنچه را كه ميگويي بنويس و به آنچه مي نويسي عمل كن !



پروردگارا به من آرامش ده تا بپذبرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم .
ودلیری ده تا تغییر دهم انچه را که می توانم تغییر دهم.
وبینش ده تفاوت این دو را بفهمم
ومرا فهم ده تا متوقع نباشم که دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند.


+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت17:51توسط هیفا | |

راز عشق در تواضع است.

- راز عشق در احترام متقابل است.

- راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید.

- راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند.

- راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .

- راز عشق در خوش مشربی است .شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب شوخی هایت هم باش .شوخی ناپسند نکن . شوخی باید از روی حسن نیت باشد ،نه نیشدار .

دراز مدت ،مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست ؟

- راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی و مخرب و مسموم در وجودت شوی ، پس از به دست آوردن خونسردی تصمیم گیری نمائی .با این که احساس جلوه الهام است ، اما شخص عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .قلبت را آرام کن . تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها را آنگونه که هستند ، در یابی .

- راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی. هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را می داند ، از تحسین غافل نشو .مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم .گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت17:43توسط هیفا | |

دلم میخواد حرف آن روزهایی را بزنم
که وقتی بغض گلویمان را می گرفت
مجبور نبودیم جلویش را بگیریم،می-
زدیم زیر گریه و از کسی هم خجالت
نمی کشیدیم.
خندهامان هم راستی راستی بود.
زورکی نبود



وقتي گريه كردم گفتند بچه اي
وقتي خندیدم گفتند ديونه اي
وقتي جدي بودم گفتند مغروري
وقتي شوخي كردم گفتند سنگين باش
وقتي سنگين بودم گفتند افسرده اي
وقتي حرف زدم گفتند پــــرحرفي
وقتي ساكت شـدم گفتنـد عاشقي!
گريه شايد زبان ضعف باشد ،شايد خيلي كودكانه، شايد بي غرور،
اما هرگاه
گونه هايم خيس ميشود مي دانم نه ضعيفم، نه يك كودك. مي دانم پر
از احساسم..

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت20:35توسط هیفا | |

قابل توجه بعضي ها !!!!!!!!!!خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

اینو نوشتم واسه خودت که می دونی تا اگه قراره چیزیو شروع کنیم دیگه مثل همیشه نزنی زیر همه ی حرفات گلکم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت20:32توسط هیفا | |

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پر ترک مثل من و تو نمی شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خيلی کم می شه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبای ماست
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه ديدی شايد فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه
می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه
ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن
ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن
ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين
دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين
ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بياد
توی عاشقی بايد نترسيد از کم وزياد
ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توی اين قصه دلا يه وقتايی عروسکن
ماه من غصه نخور بازی زمين خوردن داره
کار دنيا همينه ؛تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت
به نتيجه می رسه آخر يه روز عبادتت
ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو
خيليا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه
ماه من غصه نخور حافظ واست وا می کنم
شعراشو می خونمو تورو مداوا می کنم
ماه من غصه نخور دنيا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنيم؛توهم جدا منم جدا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت19:59توسط هیفا | |

امروز هم رفت , امروز هم مرد , شاید که فردا
مانند امروز , من هم بمیرم ... شاید نباشم
شاید که فردا از مهر چشمت محروم باشم ...
شاید که حتی , فردا غباری از غربت عشق
بر روی قلبم ماوا بگیرد ... ای نازنینم
لختی تامل , لختی تفکر , شاید که فردا
من مرده باشم ...
در قلب یک گور آرام و غمگین در خواب باشم
از لذت عشق , از لطف ابراز , محروم باشم
یک شاید تلخ ... شاید نباشی , شاید نباشم ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت19:58توسط هیفا | |

کودکی رویایی در سرایی خالی می دهد آزارم
نام او روراستی نام او بی تابی نام او تنهایی
یاد تو مرد عزیز دل من غم من مرد دگر در دل تو
آن سکوت و مهری که به تومی گفتم مرد در جان و تنم
وای از روزی که موعد برسد،،،، موعد پاسخ اشکم برسد
و کسی باشد که بگوید پاسخ به قطرات اشکم
ای ظالم امشب آوار رهایی مانده در جان تنم
چه کسی خواهد خواند قصه بی تابی
مرگ من با همه سادگی اش، مرگ من با همه خستگی اش
مرگ من دست بر دار مرگ من دست بردار
مرگ تو تاوانی بیش از این نیست گران بر دل درد
مرگ من می آید شب مرگی جانسوز
شب مرگی تنها
شب مرگی بی من
روح من مانده جدا سرگردان
بود نامی به دلم بود یادی به سرم که گذشت و دیگر روبروی من بی کس منشین
تو برو دست بردار از من و از دل بی آزارم
گفته بودی نفرین گفته بودی نفرین
بر دل من آه مکن
گفته بودم آنشب که تو خود میدانی ،گریه ام باد دعای راهت
راه تو دور شد و روح من هم آمد
به گدایی محبت آنجا قلب من شرم شود و غرورم بر باد برود خاک شود
به گدایی اما نتوانم آیم
به سکوتی مرگبار دل من متهم است علتش در دل تو بی سبب است
جشن سوگند منو تو خالیست فصل سوگند هیاهو نپذیرد آری
برو در کنج قفس نام منو پر پر کن
برو در یاس شبت قلب مرا پرپر کن
گشته پر پر همه روزان قشنگ عمرم
جشن سوگند که ماندست خالی
چو حقیقت باشد جشن بی من بر تو
فصل سوگند هیاهو نپذیرد آری
جای بیگانه در آن جشن نباشد خالی
شاد باش شب تو شاد بود گر چه در دل شد غم ویرانی
روزهای قشنگ عمرم گشته افسرده ز دستت اما......
برو اما شب من بی تو شود نورانی
نور باران ،شب شعر شده رویایی
برو در کنج قفس نام منو پر پر کن
تا که هرگز نخورد لطمه بر آن عشق دروغت آری

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت19:8توسط هیفا | |

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.دختر هابيل جوابش كرد و گفت:نه،هرگز،همسري ام را سزاوار نيستي،تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد.تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي.خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را.به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز. غرورت،غرقت كرد.ديدي كه نه شنا به كارت امد و نه بلندي كوهها!

پسر نوح گفت :اما انكه غرق مي شود خدا را خالصانه صدا مي زند،تا ان كه بر كشتي سوار است.من خدايم را لابلاي طوفان یافتم،در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت:ايمان،پيش از واقعه به كار مي ايد.در ان هول و هراسي كه تو گرفتار شدي،هركفري بدل به ايمان مي شود.ان چه تو به ان رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست

.پسر نوح گفت: انها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريض دارندكه به بادي ممكن است از دستشان برود. من ان غريقم كه به چنان خدايي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم.خداي من چنيان خطير است كه هيچ طوفاني انرا از كفم نمي برد.

دختر هابيل گفت باري تو سر كشي كردي و گناهكاري.گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:شايد انكه جسارت عصيان داد،شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد ان خدا كه مجال سركشي داد،فرصت بخشيده شدن هم داده باشد.

دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و انگاه گفت: شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد اغشته باشد،اما نام عصيان تو دليري نبود.دنيا كوتاه است و ادمي كوتاه تر.مجال ازمون و خطا نيست

.پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن. به شاخه هايش.پيش از انكه دستهاي درخت به نور برسد،تاريكي پاهايش را تجربه كرده اند.گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد.گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت....من اينگونه به خدا رسيدم راه من اما راه خوبي نيست.راه تو زيباتر و مطمئن تراست،دختر هابيل!.

پسر نوح اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش كرد و سال هاست كه منتظر است و با خود مي گويد : ايا همسريش را سزوار بودم!

سراب و افسانه اي ميان مردمان هست كه هنگامي كه به دنياي ظلمات و تاريكي رفتي هرگز راه به سوي نور پيدا نخواهي كرد در حالي نور درون قلبها را نمي بينند كه از ميان تاريكترين قلبها نيز ممكن است زبانه بكشد و راهي به سوي نور بگشايد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت19:4توسط هیفا | |

ای آنکه بجز تو هوایی بسرم نیست

کسی در نظرم نیست

جز یاد عزیزت

کسی همسفرم نیست

مرا یار دگر نیست

عطر تو و احساس تو را کسی نفهمید

دلت از همه رنجید

من مثل تو از دست همه رنج کشیدم

جز غصه ندیدم

ای تو همدم

ای تو همدل

عاشقم من

عاشق تو

ای تو تنها خوب دنیا

با تو دارم گفتنی ها

ای وفادار، نازنین یار

ای نشسته بر دلت خار

عاشقم من

عاشق تو

با تو دارم گفتنی ها

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت18:37توسط هیفا | |

ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می ایم

امروز غروب وقتی که از جلوی مغازه ی گل فروشی رد می شدم نگاهم به شاخه های گل میخک افتاد بی اختیار به طرف گل فروشی رفتم و شاخه ای میخک سرخ خریدم. همچنان که محو زیبایی گل بودم از خود پرسیدم راستی چرا این شاخه گل را خریدم؟ دلم می خواست کسی انجا بود تا ان شاخه گل زیبا را به او هدیه می کردم. مطمئنم اگر تو انجا بودی ان شاخه گل حتما برای تو بود! از ان تو که بهترین بودی و هستی!!! فقط تو! کاش انجا بودی و می دیدی دستهایم چگونه در حسرت اهدای ان گل بی تابی می کرد و لب هایم چگونه در ارزوی ترنم زیباترین الفاظ خاموش شد و چشمانم چگونه به دنبال تو به هر گوشه ای پر می زد
اما افسوس که انجا نبودی



شکوفه های لبخندت یاد اور مهربانی بهار است.
تو که سرشاری از عاطفه. سرشاری از مهر و ایثار.دوستت دارم! زمزمه های شبانگاهت را .
دوستی بی منت ات را و بهار خنده هایت را می ستایم

نمی خوای برگردی و ببینی که من اینجا تنها و خسته فقط منتظر خبری ز تو ام بهترینم؟
برگرد دلکم

+نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت20:16توسط هیفا | |

این متنو تقدیم می کنم به خواهر کوچولو و دوست داشتنیم که واسه خودش خانومی شده و داره واسه ادامه تحصیلش و دانشگاه که یه روزی همه ی ارزوش بود مارو ترک می کنه


خواهر مهربونم
سلامت نمی کنم سلام اغازه...میون من و تو هیچ وقت پایانی نبوده که بخوام دوباره شروعش کنم
برای اینجا موندن خیلی خسته ام
زمانی که چشمامو باز می کنم و عطر نفسهاتو حس می کنم که تمام این خونه رو پر کرده و خودت رفته ای هراس و وحشت کودکانه ای منو تحت فشار قرار میده
مجبور به ترک ما بودی گلکم! ولی ای کاش فقط مارو ترک می کردی!! چون حظورت هنوز اینجا لحظه ی اخرو تداعی می کنه که زل زدی به چشمامو گفتی که میترسی! همه ی این سالها وقتی که گریه می کردی من تمام اشکاتو پاک می کردم و وقتی که فریاد می زدی من با تمامی ترس هایت می جنگیدم! اما حالا این دردا واقعیست...این زخما خیال ترمیم ندارن و زمانم قدرت ترمیم اونو نداره
تمام این سالها دستان تو در دستان من بود و وجودت مایه ی ارامش این دل رسوا! و حالا خیالت و جای خالیت کابوس شبانه ام
اما تو هنوز تمامی وجود منو داری! تو همیشه منو مجذوب می کردی و می کنی دلبرکم!حالا من در زندگی که پشت سرت رها کردی اسیر شدمو نام تو راز و نیاز شب های تنهایی ام شده! چهره ات رویاهای شیرین گذشته رو برام تداعی می کنه و صدات عقلو از من می گیره و پریشان خاطرم میکنه!!! چشامو می بندم تا دوباره وجودتو کنار خودم حس کنم. اما تو نیستی! تو نیستی تا دیگه با صدات ارامش بگیرمو تو اغوشت اون همه خوشبختی رو دوباره حس کنم!!! دیگه نیستی
حتی اینه هم تصویر چهره ی مهربون تورو به رخم میکشه و من خسته تر از همیشه با این همه اشکو بغض می جنگم تا صبور باشم و برات دعا کنم! برای با طراوت موندن باغ قشنگ ارزوهات!!!!! تا بتونم خدا رو صدا کنم و ازش بخوام که خودش مواظب وجود نازنینتو اون دل شیشه ایت باشه تا مبادا یه روزی یه جایی دور از من بشکنه و دیگه من کنارت نباشم که برام از دردای جانسوزت بگی و من ارومت کنم
خودت بهتر از هر کسی می دونی که دل این خواهر تنهات فقط به یاد تو و برای تو می تپه!!!! من تمام ارزوهام ارزوهای قشنگ توست!!!! تو برو. برو هر جا که دلت اونجاست و بخند هر لحظه!!!! چرا که سزاوارترینی
اینا رو نگفتم که دلت بگیره عزیزترینم!! گفتم که بدونی هنوزم توی این دنیای بزرگ و بی رحم یکیو داری که دل نگرونته و لحظه لحظه چشم انتظار اومدنتو دوباره بوسیدنته
تو هنوزم واسه من همون خواهر کوچولوی دوست داشتنی هستی که همیشه یه قدم از من جلوتر بودو من همیشه بهش افتخار می کردم
الانم به خاطر این رفتن اجباریت ناراحت نیستم فقط دلم گرفته!!که دیگه نمی تونم مواظبت باشم و همراهت
چه کنم؟ دست خودم نیست! نمی تونم جلوی این همه نگرانی و دل واپسی رو بگیرم. بهم حق بده! حق بده بعد از اون همه خاطره و اون همه عشق نتونم تاب جدایی تو بیارم عسلم!!! اخه من همون هیفای خودتم که می دونی تنها بهونش واسه نفس کشیدن خود نازنینتی!!!! من همون خواهرتم که همیشه همه ی فکرو ذکرش تو و زندگی تو بود
می دونم که درست مثل همیشه هر روز که پامو بذارم توی این خونه و جای خالیتو ببینم. وقتی که ببینم دیگه صدات تو این خونه نمی پیچه و نیستی بغضی به اندازه ی همه ی بغض های عالم توی دلم جمع می شه و من هی سعی می کنم که طاقت بیارم تا مبادا بگی که خواهرم ضعیف شده و حتی یه ذره دلت بگیره
من به خاطر تو این همه تنهایی و دردو این همه فاصله رو تاب میارم!!! تا تو هم دوباره یه روزی واسه همیشه با دست پر و یه عالمه موفقیت برگردی و با خنده هات به این خونه جون بدی
پس تو هم چند تا قول به خواهرت که دیگه بی تو تنهاست بده بهترینم! قول بده که درساتو بخونی و سعی کنی مثل همیشه بازم بهترین باشی تا منم باز مثل همیشه بهت افتخار کنم
قول بده که همه ی سختی هاو مشکلاتی که پیش روته با صبوری و یه کم پشتکار تحمل کنی و من بتونم یه روز ببینم که درخت ارزوهای قشنگ و بزرگت به بار نشسته!!!دوست دارم مواظب خودت باشی ا! همون قدر که همیشه مواظب من بودی!حتی بیشتر
دلفای من!! بهم قول بده که هیچ وقت یادت نمیره که من اینجا چشم به راهتم و قول بده منو به خاطر همه ی کوتاهی ام همه ی اشتباهاتم همه ی سرزنشام و همه ی اذیتام ببخشی!! هر چند می دونم که احتیاجی به قول نیست! تو انقدر دلت دریاییه که هیچ وقت قصور این خواهر دل شکستتو به دل نگرفتی
در اخرم می خوام دوباره ازت بخوام که مثل همیشه بهترین باشی
می خوام یه ذره سفارشت کنم. نذار به حساب نصیحت کردنم!!! می خوام بگم که سعی کن همیشه نجابت و غرورتو حفظ کنی و به یاد همون خدایی باشی که ما دو تارو بهم داد که تنها نباشیم! نذار که بازیچه شی ! به ارزش هایی که داری احترام بذارو به هیچ کس جز خدا اعتماد نکن!! می دونم که دیگه بزرگ شدی و خودت می دونی که باید چی کار کنی! ولی چه کنم که خواهرتمو دلواپس اینده ات
تو نباید از زمین خوردن بترسی چون ادعای خدایی نداری.با زمین خوردناس که می تونی تجربه به دست بیاری! این زخم هاست که بهت زیر و بم زندگیو یاد می ده!! اون چیزی رو که نمی تونی تغییر بدی بپذیر و شجاع باش تا بتونی تغییر بدی اونچه رو که می تونی نفسم!!! حالا دستتو به من بده. بهم اعتماد کن و با جرات و پشتکار این راهی و که انتخاب کردی پشت سر بذار. نترس! من کنارتم تا همیشه!! تو تنها نیستی چون منو داری
اینو بدون وقتی تو تجسم عشقی...وقتی اونقدر خوبی که مرزای دوست دارم واسه حجمش حقیرندو وقتی اون قدر زلالی که تصورش هم برای تمام دنیا ممکن نیست...وقتی اون قدر عظیمی که به وصف نمیای. من چه دارم که بگویم؟؟؟ جز اینکه دوستت دارم... و بخون این کلمه رو نه یه بار و دو بار و ده بار
اینو بدون که بچه بودم اون روزا که فکر می کردم می شه نباشی و با خیالت خوش بود. بدون کودکانه فکر می کردم که برای تحمل کردن دوریت تنها تصویرتو داشتن کافیه! مسافر کوچولوی من! بدون که نفسی هست که در انتظار دیدنت می اد و می ره...بدون نمی تونم لبخند مهربونتو ببینم و به جنون نرسم. و بدون تو خوبی... و این همه ی اعتراف هاست

در اخرم می گم که برای گفتن این جمله به خودم که دیگه تو رفته ای خسته ام
اگر چه هنوز هستی ! اما تنهایم

دوست دارم! مواظب خودت باش و زود بر گرد
دست خدا می سپارمت دلکم

+نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت3:58توسط هیفا | |

از هر چه حرف هميشگی ، از کنار هر چه پنجره لبريز از عادت بی مکث ، از روبروی تمام نقاب های پر تملق ، از کنار هر چه تکرار هميشه...بادها مرا به آخرين حرف می برند.

بی هر ايمانی و بی هر اميدی چهره به باد می دهم و از قبيله بی چتر شما می روم ؛ می دانم که جاده ها هميشه بر می گردند اما وقتی دوباره از جاده های هميشه رفتن و باز آمدن به سوی شهر بی ديوار و آسمانتان بازگشتم ،‌ديگر برای من نقاب بر چشمان نامهربانتان نزنيد و از تکرار هميشه ناتمام دوستت دارم ها و دلتنگت بودن ها نگوييد ! من کتاب دل و چشمان شما را از برم...آسمان و ريسمان برای شما...من تنها يک فراموشی ساده می خواهم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:30توسط هیفا | |

عشق لیلی و مجنون که ارزشی ندارد، وقتی مطمئن باشی که معشوقه از آن توست که دیگر عشق معنایی ندارد.
عشق وقتی عشق است که داستان فرهاد و شیرین باشد، شیرین به خسرو مشغول باشد و فرهاد با یاد شیرین بسوزد، بمیرد.
عشق اگر سوختن نداشته باشد، با اشک غریبه باشد، انتهایش مرگ در انتظار عاشق نباشد که دیگر عشق نیست...
پ.ن: عزیز جان، عشق باید خرکی باشد، آدم‏ها که عشق سرشان نمی‏شود

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:27توسط هیفا | |

راه رفته را چه کسی می رود وقتی هيچ راهی نيست جز راه رفته؟

راه رفته هميشه هموار است...نه بايد از راه ديگری رفت.به کجا،نمی دانم.فقط می دانم همه چيز آنسوی رفتن است . برای به دست آوردن آنچه می خواهم ، همه چيز را از دست می دهم و برای از دست دان آنچه بايد از دست بدهم ، تنها کافی است آن را نخواهم ، همين. همه چيز آن سوی خواستن و نخواستن است.

اينک توشه از کنار همه راه های رفته و باز نيامده بر دوش می کشم و کفش هايم در آغوش خاک فرو می روند...هر گام بوسه ای بر خاک می زند و از خاک جدا می شود . اما گويی اين کفش های کهنه تاب دوری از خاک را ندارند. بر تنم جز نوازش دست نسيم و مهتاب نيست و چشمانم تنها قاب درخشان شاليزارهای کنار راه است.

توشه ام پر از گل های خشک مريم است و اندکی باران آسمان خانه به همراه بوی تازه سلامی که اينک تنها يادگاری شده ، برای باز آمدن از راه های رفته .

می روم تا به آن سوی خواستن و نخواستن برسم...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:24توسط هیفا | |