تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

قربونه گریه هات برم  . رفتنتم به دل نشست

باید پیاده شیم گلم . قایقه مون به گل نشست

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت18:51توسط هیفا | |

 

 

مزمزه می کنم
ثانیه های خیانت را
مست می شوم
گیج می خورم
تاب برمی دارم
برای تلخی روزگارم
گرمی گناهت را استخاره می کنم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت18:48توسط هیفا | |

يه روزي فکر ميکردم بدون تو ميميرم
                         پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فکر ميکردم کنار تو ميمونم
                     تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فکر ميکردم برام خيلي عزيزي
                    اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فکر ميکردم صادق و باوفايي
                       اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
                 فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون که ديگه تو قلب من تو مردي
                    خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
                      منم ميخوام مثل تو با يکي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم که عشق تو سراب بود
                خدا رو شکر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
                      تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه

این روزها حرفهای دلم نوشتنی نیستند.

این هم دلیلی برای به روز نکردن وبلاگم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت18:43توسط هیفا | |

همیشه گفتم و بازم می گم خیلی زود دیر می شه...!!!

الانم دیگه برای من دیر شده ُ دیگه هیچ کسو هیچ چیزو باور ندارم.

نمیخوام و نمیتونم ادامه بدم ُ باید رفت.  

حالا دیگه وقت رفتنه !!

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت13:12توسط هیفا | |