تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

سلام

بچه ها مرسی ازینکه به من سر می زنید و منو با نظراتتون حسابی شرمنده خودتون می کنین.

می خوام امروز از عزیزم بنویسم از همسر مهربونم (اسامه)

من و عشقم فروردین ماه سال گذشته با هم آشنا شدیم و مثل همه دختر پسرها خیلی معمولی شروع کردیم . بدون اینکه بدونیم سرنوشتمون به هم گره خورده ! رفتیم و رفتیم تا جایی که دیگه جدا شدنمون غیر ممکن بود... شاید نه من نه عسلم٬ هیچ کدوم فکر ازدواجم نمی کردیم٬ من و اون جز اون دسته آدمایی بودیم که می گفتیم امکان نداره هیچ وقت ازدواج کنیم . اینو گفتم که بگم همیشه اتفاقای بزرگ تو زندگی زمانی اتفاق می افته که انتظارشو نداری !

اولش واسه جفتمون یه شوخی بود  و وقتی همه چیزو باور کردیم  که دیگه هر دومون عاشق زندگی در کنار همدیگه بودیم.حالا هم من هم اون معنای خوشبختی رو در  کنار هم بودن و با هم با مشکلات جنگیدن می دونیم .و الان حدود ۳ ماه که با هم ازدواج کردیم.

این روزا من یه ذره کسل شدم. چون از وقتی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و در به در دنبال کار گشتم و  پیدا نکردم ٬ حسابی بیکار شدم و هی سر به سر اسامه مهربون و صبورم می ذارم .بچمو انقدر اذیت می کنم که حد نداره ولی نمی دونم چرا همیشه داره صبوری می کنه و با مهربونی بهونه گیری های منو تاب می یاره . همیشه فکر می کردم خودم خیلی صبورم ولی جلوی دلبندم حسابی کم آوردم. خودمونیما خیلی خیلی اذیتش می کنم.!!!

نمی دونم باید چه جوری احساسمو براش بیان کنم ولی اینو خوب میدونم که هیچ واژه ای توی دنیا پیدا نمی شه که بتونه احساس منو به اون نشون بده . ما حدود یه ساله که با هم همسفریم ولی توی تمام این مدت یه بار هم نشده که اذیتم کنه و واسه همینه که حسابی شرمنده اش شدم.

دیشبم کلی بهونه گرفتمو و آخرشم باهاش قهر کردمو ناراحتش کردم . ولی حالا می خوام همینجا از دلش در آرمو بهش بگم که خیلی دوسش دارم. انقدر که می دونم حتی تصورشم نمی تونه بکنه.

نازنینم می دونم که این متنو میخونی:

می خوام بهت بگم از من دلگیر نباش . می دونم که خیلی این روزا اذیت می کنم ولی می دونم که مرد من به این راحتی ها کم نمیاره و بیدی نیست که به این بادا بلرزه....من از تو درس صبوری گرفتم. تو خیلی چیزا توی این مدت به من یاد دادی. واسه همینه که انقدر می خوامت دیوونه...

 دوست دارم خیلی زیاد...تا ته دنیا کنارت می مونمو ... همه چیزم فدای مهربونیات...

 من عاشق ترین عاشق دنیام...

تقديم به عشق قشنگم
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت18:3توسط هیفا | |

بازي لبه ها

 

دارم بازي رو لبه ها رو ياد مي گيرم ..

لبه جوب  لبه جدول  لبه تاريكي لبه تيغ ….

 

و …. لبه زندگي …

 

ديگه بايد بازي روي لبه ها رو بلد باشم ..

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت3:3توسط هیفا | |

كجايي

ميدوني ……

همون توي بهتريتن نقطه هاي شهر نشستيم …

بهترين ماشين ها رو داريم …

درصد زيادي ازما هيانه خيلي از خونواده ها رو مي ديم فقط يه شام بزنيم …

همه رستورانهاي گرون تهران رو مي شناسيم …

مي دونيم كه اگه هوس شاتو بريان كرديم كجا بريم يا اگه فيله سوته دلمون مي خواهد چي كار كنيم …

مونديم كه لپ تاپمون سوني باشه يا دل باشه …

معمولي باشه يا كوچيك و مديريتي باشه …

مي دوني ...

هنوز داري فكر مي كني سوني اريكسون بهتره  يا نوكيا

سايبر شات بخرم يا كنن...

206 باشه يا زانتيا....

لباسمون پير گاردن باشه يا از زارا و مانگو گرفته باشيم …

………

……

اما نمي دونيم اوني كه دم دره رستوران ساعت 11 شب آكاردؤن گرفته دستش و با كت و شلوار وايساده و مي گه ...

 

"سطان قلبم تو هستي ... تو هستي..............."

كي بايد بره خونه ..

اصلا خونه داره ...؟

 

بچه هاش چي مي خوان ....

زنش آرزو نداره يه مانتو نو بپوشه ....؟

 

خودش چي .....

 

ببين...!

مگه چي ميشه يه هزار تومني بهش بدي ....؟

چرا بي تفاوت رد ميشي ....

 

چرا به درد اونا فكر نمكني ...

تو كار مي كني ...

تو خونه داري ...

تو پول در مي اري...

تو آينده داري ....

 

آخه با يه 50 تومني و يه 100 تومني اون چي كار مي تونه بكنه...

تو فقط فكرخودتي ....

 

توئی که فقر را ندیدی!

وندیدی ، گریه شبانه مردی را که تاب دیدن گریه کودکان گرسنه اش را ندارد

و حتی فقر را در کتاب در سی ات نخواندی

و خواندی " بابا نان داد "

اما ندیدی که" بابا نان نداد"

با تو هستم!؟

با توئی که کودک چرک فال فروش را با کراهت به کناری می زنی

تا چرکهای صورتش آسوده خاطرت را ملول نسازد.

بدان که " بابا نان نداد"

بابا پول ندارد تا نان بخرد

بابا گرسنه است مثل کودکانش

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:59توسط هیفا | |

رسم زندگي

بازم 4 صبحه ....

خوابم ديگه نمي بره ...

به 1000 تا چيز فكر مي كنم...

 

چيزهايي بهم گفتن كه اصلا نبايد مي شنيدم.......

اصلا....

حالا به حماقتم مي خندم.....

حالا به هزار تا چيز ديگه ......

 

.....

راستش شايد يه با غيرت تر از من اگه بود گريه مي كرد.......

شايد هم من دارم از درون گريه مي كنم......

دلم نمي خواهد خيلي چيزا رو باور كنم ..

ولي وقتي يه چيزهاي رو ميزاري كنار هم مي بيني درسته .....

 

باورت نمي شه كه توي اين روزگار باهات چي كار مي كنن .....

بعدا چه بلايي سرت ميارن........

 

وقتي نياز دارن هر كاري ميكنن .....

وقتي فكر مي كنن نياز ندارن هم با هات همه كار مي كنن تا بهت دقيقا بگن نياز ندارن ......

 

دايي جان ناپلون هميشه مي گفت : اونچيزي كه مرزي نداره حماقته .....

روحت شاد ..

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:53توسط هیفا | |

و حالا من

 

 

هر كه مرا ديد …. تو را نفرين كرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:50توسط هیفا | |

 

جايي بود براي آخر بودن ...

....

بهونه اي بود براي اشك ريختن ...

...

اينجا جاي نبودن هاست ...

اينجا جاي خلوتي هاست ...

اينجا نقطه آخر تنهايي ...

...

خيلي ها قبل از اينكه نفسشون به شمارش بي فته ... ميان اينجا....

...

تو اينجا به همه ... به همه ...

...

به همه يه تخته سنگ ميدن كه گم نشن ...

اينجا ...

اينجا ... ميراث همه ... يه تخته سنگه با ...با... يه مشت خاك سرد ....

….

...

.....

اين جا ... آدم مثل يه بچه ساكت مي شه و همه چيز رو تو ذهنش مي چرخونه ....

اينجا نقطه پايان آرزوهاي بقيه است ....

اينجا .... اينجا .. جاي پروازه...

….

..

اين روزا نمي ارزه كه بعضي ها ... به زور بعضي ها رو از يادشون پاك كنند...


 

راه سخت

 

 

و حالا واقعيت با حقيقت برابر شده ...

و حالا دوباره اين قطار از ريل خودش خارج مي شه....

 

...

...

و من جدا شدم  ....

..جدا شدم از تمام چيزايي كه متعلق به من مي بودن .......

و حالا ....

...

و....

...

و حالا بايد وايسم ...

وايسم ببينم كي به هوش مي آم ....

….

جند تا پشت هم زد ...

... محكم مي زد ...

... محكم ...

....

...

خيلي سنگين بود ...

جا خورده بودم ...

فكر نمي كردم كه اين قدر مورد لطف قرار بگيرم ...

..

...

....

همه چيز خوب بود ...

من خوشحال بودم ...

من شادان بودم ...

...

ولي يه هو سوز سردي اومد..

...

.... و حالا ..

..

اما اينا مال موقعي بود كه حقيقت و واقعيت با هم يكي نشده بودن ...

...

....

.....

گذشت ...

....  و حالا من در آستانه يه تنهايي بزرگ قرار دارم ....

....

..

پاش واي ميسم ....

من ميتونم وايسم ...

...

اونقدر توي گوشم زدن كه بتونم بلند شم و مثل آدمي باشم كه به روي خودش نمي آره ..... و .....

....

....

......و .... به راهش ادامه ميده ..... برم جلو ...

...

تموم شد...

كودكي كه كودكانه مي خنديد ... حالا ...

باز هم همه چيز از دست رفت ..

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت2:46توسط هیفا | |

می خواهم بنویسم. نمی دانم از چه و برای که . . .
اما مي دانم!


مي دانم فاصله است که اين سطر را سياه مي کند.
فاصله است که من را، که تو را
نه  نه . . .

تو سفيدي! سفيد!

چشمانت
چشمانت
چشمانت

امشب هم مي خواهم تا صبح فقط به چشمانت فکر کنم
از چشمانت بنويسم
بنویسم تا بخوابيم...

تو چه باشي چه نباشي
من و چشمانت تا ابد با هم مي خوابيم!

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت18:3توسط هیفا | |

من با تو هم قهرم تو که رفتی و منو ندیدی

با خودم هم قهرم خودم که به تو بها دادم

با همه قهرم همه که منو نادیده گرفتن

 

و با خدا...

نه خدا زندگیم داده است

 این تو بودی که زندگیم را گرفتی...

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت12:22توسط هیفا | |

اگر خيال داري دوستم بداري همينک دوستم بدار


اکنون که زنده ام 


 صبر نکن تا بميرم


بدان که آنوقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد


و مجبور ميشوي حرفهاي ناگفته قلب ساده ات را


 در فراسوي يک مشت خاکستر سرد پنهان کني 


 پس اگر ذره اي عشق من در دلت مأوا دارد


 اگر دوستم داري


 بگذار تا زنده ام بدانم


 



 


به دنبال واژه اي ميگردم!


تا قلمم راسيراب كنم


واين آخرين شايد هم آغازي براي فرداييست


كه هنوز در راه نيست


و كاغذهاي مچاله شده ي زباله دان گواه به اين راز دارند


و اين آيينه خسته تر از هميشه


زير غباري از دور تنها تصوير مرا بدونه هيچ واژه اي به سكوت فرياد مي زند


 امروز غبارت را به باد مي دهند

+نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت12:15توسط هیفا | |