تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

عشق برای تو . احساسم برای تو . زندگیم برای تو .

من هیچی نمی خواهم. با قلب واحساس من بازی کن

این قلب سرگرمی تو. تو شاد باش من می سوزم. توبی خیال باش من می سازم.

در راه عشق تو مثل آتش سوختم. اینک خاکسترم جامانده است.

خاکستری که تنها با یاد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد.

در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم. چه شکنجه هایی دیدم.

چه غم وغصه هایی چشیدم. و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم.

غرورم را شکستم از همه گناه هایت گذشتم. همه اینها فدای قلب بی وفای تو.

از آن سو؛ تو از عشق سرد شدی. از این سو؛ من در عشق توسوختم.

از آن سو؛ تو بی خیال این دل عاشق من بودی.

از این سو من لحظه به لحظه به یاد تو دلتنگ تو بودم.

این دل من برای تو است. هرچی می خواهی آنرا بِشکن.

بشکن تا من همچنان بسوزم.

سوختن در آتش عشق تو به من گرمای یک زندگی براز اُمید را می دهد

تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک می زنند نگاه می کنی.

من در این سو با حسرت به تو نگاه می کنم.

ودر حسرت آن روزهایی می نشینم که کنار هم بودیم

وهیچ کسی مثل ما همدیگر را دوست نمی داشت.

عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من با آرامش تو عاشقانه زندگی کنم.

اگر با شکستن این دل من دیدن آن لحظه که در عشق تو می سوزم

وبا عشقت می سازم ترا آرام می کند حرفی نیست دلم را بشکن.

وبا آن بازی کن.... اما یادت باشد عشق همیشه برای توست

مثل یک معجزه یک خواب

مثل آبی بودن و آرامی آب

مثل لذت مثل عزت مثل آواز

مثل خورشید مثل امید مثل پرواز

مثل یک معجزه،یک خواب آمدی

آمدی در لحظه های سرد و بیتاب آمدی.....

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت20:25توسط هیفا | |

من از سياهي چشمانت

كه آن را انتهائي نيست

مي ترسم

هر چند معصومي

هر چند گفتم عاشقت هستم

هر چند تو هم گفتي دوستم داري

هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد

هر چند و هر چند...

اما..اما باز هم مي توانم

مي توانم به سياهي چشمانت

به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست سفر كنم

چه تضميني ست مرا؟

به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من

وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟

آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد

يا جادوگري بد در كمين باشد

كه به سحرش به شك و ترديدم كشد

و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد

من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم

من بدان جا سفر مي كنم

چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت20:2توسط هیفا | |

ای تنها ستاره که تو شبهام میتابه. ای آنکه درک حضورت تارو پود وجودمو آروم میکنه.تنها و بیکس موندم

و قلبم از شدت غصه آرووم کز کرده کنج سینه ام.ببین چقدر بیصدا و آروومه.داره گریه میکنه.تمام مدت.اما

بیصدا.

احساس میکنم از خودم فاصله گرفتم.خدای من چطور میتونم به نزدیکیه به تو امیدوار باشم، در حالی که

بدون شناخت خودم با تو هم غریبه ام.وقتی بزرگ و بزرگتر میشم انگار دنیام کوچیک و کوچیک تر میشه.

ببین پرده ای که جلوی چشم و قلبمو پوشونده چطور جلوی دیدم و تیره و تار کرده.

پرده ای که نه از روی نا امیدی که از فزونی آرزوهای بر آورده نشده است، که کم کم تبدیل به لکه هایی شده

که خورشید امید و توکلم و تو خودش دفن کرده.

درسته که من مدت هاست از تو دورم.اما پرتو لطف تو همیشه به من میتابه. با این که چشم دلم قدرت دیدشو

از دست داده اما از دور یه حس یه وجود به من توجه میکنه.محبت دستاتو به خوبی درک میکنم.نگاه پر از

توجهتو تو تمام لحظات عمرم میبینم.تو خدای خوب منی.اما من چی؟؟چیکار میتونم بکنم.چطور میتونم جواب

این همه توجه رو بدم.من خسته شدم.از این دنیا.امشب چشمه ی اشکام خشک نمیشه.کاش این همه نسبت

به من محبت نداشتی.شاید اون موقع میتونستم ازحکم بودن و زندگی کردن سرپیچی کنم.

تنهام نذار.جز تو کسی رو ندارم.تو تنها کسی هستی که از خوار و ذلیل شدنم لذت نمیبری.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت19:10توسط هیفا | |