تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

دلم میخواد حرف آن روزهایی را بزنم
که وقتی بغض گلویمان را می گرفت
مجبور نبودیم جلویش را بگیریم،می-
زدیم زیر گریه و از کسی هم خجالت
نمی کشیدیم.
خندهامان هم راستی راستی بود.
زورکی نبود



وقتي گريه كردم گفتند بچه اي
وقتي خندیدم گفتند ديونه اي
وقتي جدي بودم گفتند مغروري
وقتي شوخي كردم گفتند سنگين باش
وقتي سنگين بودم گفتند افسرده اي
وقتي حرف زدم گفتند پــــرحرفي
وقتي ساكت شـدم گفتنـد عاشقي!
گريه شايد زبان ضعف باشد ،شايد خيلي كودكانه، شايد بي غرور،
اما هرگاه
گونه هايم خيس ميشود مي دانم نه ضعيفم، نه يك كودك. مي دانم پر
از احساسم..

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت20:35توسط هیفا | |

قابل توجه بعضي ها !!!!!!!!!!خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

اینو نوشتم واسه خودت که می دونی تا اگه قراره چیزیو شروع کنیم دیگه مثل همیشه نزنی زیر همه ی حرفات گلکم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت20:32توسط هیفا | |

دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پر ترک مثل من و تو نمی شن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خيلی کم می شه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبای ماست
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه ديدی شايد فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز
ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه
می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه
ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن
ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن
ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين
دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين
ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بياد
توی عاشقی بايد نترسيد از کم وزياد
ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن
توی اين قصه دلا يه وقتايی عروسکن
ماه من غصه نخور بازی زمين خوردن داره
کار دنيا همينه ؛تولد و مردن داره
ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره
زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره
ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت
به نتيجه می رسه آخر يه روز عبادتت
ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو
خيليا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه
ماه من غصه نخور حافظ واست وا می کنم
شعراشو می خونمو تورو مداوا می کنم
ماه من غصه نخور دنيا رو بسپار به خدا
هردومون دعا کنيم؛توهم جدا منم جدا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت19:59توسط هیفا | |

امروز هم رفت , امروز هم مرد , شاید که فردا
مانند امروز , من هم بمیرم ... شاید نباشم
شاید که فردا از مهر چشمت محروم باشم ...
شاید که حتی , فردا غباری از غربت عشق
بر روی قلبم ماوا بگیرد ... ای نازنینم
لختی تامل , لختی تفکر , شاید که فردا
من مرده باشم ...
در قلب یک گور آرام و غمگین در خواب باشم
از لذت عشق , از لطف ابراز , محروم باشم
یک شاید تلخ ... شاید نباشی , شاید نباشم ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت19:58توسط هیفا | |

کودکی رویایی در سرایی خالی می دهد آزارم
نام او روراستی نام او بی تابی نام او تنهایی
یاد تو مرد عزیز دل من غم من مرد دگر در دل تو
آن سکوت و مهری که به تومی گفتم مرد در جان و تنم
وای از روزی که موعد برسد،،،، موعد پاسخ اشکم برسد
و کسی باشد که بگوید پاسخ به قطرات اشکم
ای ظالم امشب آوار رهایی مانده در جان تنم
چه کسی خواهد خواند قصه بی تابی
مرگ من با همه سادگی اش، مرگ من با همه خستگی اش
مرگ من دست بر دار مرگ من دست بردار
مرگ تو تاوانی بیش از این نیست گران بر دل درد
مرگ من می آید شب مرگی جانسوز
شب مرگی تنها
شب مرگی بی من
روح من مانده جدا سرگردان
بود نامی به دلم بود یادی به سرم که گذشت و دیگر روبروی من بی کس منشین
تو برو دست بردار از من و از دل بی آزارم
گفته بودی نفرین گفته بودی نفرین
بر دل من آه مکن
گفته بودم آنشب که تو خود میدانی ،گریه ام باد دعای راهت
راه تو دور شد و روح من هم آمد
به گدایی محبت آنجا قلب من شرم شود و غرورم بر باد برود خاک شود
به گدایی اما نتوانم آیم
به سکوتی مرگبار دل من متهم است علتش در دل تو بی سبب است
جشن سوگند منو تو خالیست فصل سوگند هیاهو نپذیرد آری
برو در کنج قفس نام منو پر پر کن
برو در یاس شبت قلب مرا پرپر کن
گشته پر پر همه روزان قشنگ عمرم
جشن سوگند که ماندست خالی
چو حقیقت باشد جشن بی من بر تو
فصل سوگند هیاهو نپذیرد آری
جای بیگانه در آن جشن نباشد خالی
شاد باش شب تو شاد بود گر چه در دل شد غم ویرانی
روزهای قشنگ عمرم گشته افسرده ز دستت اما......
برو اما شب من بی تو شود نورانی
نور باران ،شب شعر شده رویایی
برو در کنج قفس نام منو پر پر کن
تا که هرگز نخورد لطمه بر آن عشق دروغت آری

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت19:8توسط هیفا | |

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.دختر هابيل جوابش كرد و گفت:نه،هرگز،همسري ام را سزاوار نيستي،تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد.تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي.خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را.به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز. غرورت،غرقت كرد.ديدي كه نه شنا به كارت امد و نه بلندي كوهها!

پسر نوح گفت :اما انكه غرق مي شود خدا را خالصانه صدا مي زند،تا ان كه بر كشتي سوار است.من خدايم را لابلاي طوفان یافتم،در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت:ايمان،پيش از واقعه به كار مي ايد.در ان هول و هراسي كه تو گرفتار شدي،هركفري بدل به ايمان مي شود.ان چه تو به ان رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست

.پسر نوح گفت: انها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريض دارندكه به بادي ممكن است از دستشان برود. من ان غريقم كه به چنان خدايي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم.خداي من چنيان خطير است كه هيچ طوفاني انرا از كفم نمي برد.

دختر هابيل گفت باري تو سر كشي كردي و گناهكاري.گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:شايد انكه جسارت عصيان داد،شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد ان خدا كه مجال سركشي داد،فرصت بخشيده شدن هم داده باشد.

دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و انگاه گفت: شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد اغشته باشد،اما نام عصيان تو دليري نبود.دنيا كوتاه است و ادمي كوتاه تر.مجال ازمون و خطا نيست

.پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن. به شاخه هايش.پيش از انكه دستهاي درخت به نور برسد،تاريكي پاهايش را تجربه كرده اند.گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد.گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت....من اينگونه به خدا رسيدم راه من اما راه خوبي نيست.راه تو زيباتر و مطمئن تراست،دختر هابيل!.

پسر نوح اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش كرد و سال هاست كه منتظر است و با خود مي گويد : ايا همسريش را سزوار بودم!

سراب و افسانه اي ميان مردمان هست كه هنگامي كه به دنياي ظلمات و تاريكي رفتي هرگز راه به سوي نور پيدا نخواهي كرد در حالي نور درون قلبها را نمي بينند كه از ميان تاريكترين قلبها نيز ممكن است زبانه بكشد و راهي به سوي نور بگشايد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت19:4توسط هیفا | |

ای آنکه بجز تو هوایی بسرم نیست

کسی در نظرم نیست

جز یاد عزیزت

کسی همسفرم نیست

مرا یار دگر نیست

عطر تو و احساس تو را کسی نفهمید

دلت از همه رنجید

من مثل تو از دست همه رنج کشیدم

جز غصه ندیدم

ای تو همدم

ای تو همدل

عاشقم من

عاشق تو

ای تو تنها خوب دنیا

با تو دارم گفتنی ها

ای وفادار، نازنین یار

ای نشسته بر دلت خار

عاشقم من

عاشق تو

با تو دارم گفتنی ها

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت18:37توسط هیفا | |

ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می ایم

امروز غروب وقتی که از جلوی مغازه ی گل فروشی رد می شدم نگاهم به شاخه های گل میخک افتاد بی اختیار به طرف گل فروشی رفتم و شاخه ای میخک سرخ خریدم. همچنان که محو زیبایی گل بودم از خود پرسیدم راستی چرا این شاخه گل را خریدم؟ دلم می خواست کسی انجا بود تا ان شاخه گل زیبا را به او هدیه می کردم. مطمئنم اگر تو انجا بودی ان شاخه گل حتما برای تو بود! از ان تو که بهترین بودی و هستی!!! فقط تو! کاش انجا بودی و می دیدی دستهایم چگونه در حسرت اهدای ان گل بی تابی می کرد و لب هایم چگونه در ارزوی ترنم زیباترین الفاظ خاموش شد و چشمانم چگونه به دنبال تو به هر گوشه ای پر می زد
اما افسوس که انجا نبودی



شکوفه های لبخندت یاد اور مهربانی بهار است.
تو که سرشاری از عاطفه. سرشاری از مهر و ایثار.دوستت دارم! زمزمه های شبانگاهت را .
دوستی بی منت ات را و بهار خنده هایت را می ستایم

نمی خوای برگردی و ببینی که من اینجا تنها و خسته فقط منتظر خبری ز تو ام بهترینم؟
برگرد دلکم

+نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت20:16توسط هیفا | |

این متنو تقدیم می کنم به خواهر کوچولو و دوست داشتنیم که واسه خودش خانومی شده و داره واسه ادامه تحصیلش و دانشگاه که یه روزی همه ی ارزوش بود مارو ترک می کنه


خواهر مهربونم
سلامت نمی کنم سلام اغازه...میون من و تو هیچ وقت پایانی نبوده که بخوام دوباره شروعش کنم
برای اینجا موندن خیلی خسته ام
زمانی که چشمامو باز می کنم و عطر نفسهاتو حس می کنم که تمام این خونه رو پر کرده و خودت رفته ای هراس و وحشت کودکانه ای منو تحت فشار قرار میده
مجبور به ترک ما بودی گلکم! ولی ای کاش فقط مارو ترک می کردی!! چون حظورت هنوز اینجا لحظه ی اخرو تداعی می کنه که زل زدی به چشمامو گفتی که میترسی! همه ی این سالها وقتی که گریه می کردی من تمام اشکاتو پاک می کردم و وقتی که فریاد می زدی من با تمامی ترس هایت می جنگیدم! اما حالا این دردا واقعیست...این زخما خیال ترمیم ندارن و زمانم قدرت ترمیم اونو نداره
تمام این سالها دستان تو در دستان من بود و وجودت مایه ی ارامش این دل رسوا! و حالا خیالت و جای خالیت کابوس شبانه ام
اما تو هنوز تمامی وجود منو داری! تو همیشه منو مجذوب می کردی و می کنی دلبرکم!حالا من در زندگی که پشت سرت رها کردی اسیر شدمو نام تو راز و نیاز شب های تنهایی ام شده! چهره ات رویاهای شیرین گذشته رو برام تداعی می کنه و صدات عقلو از من می گیره و پریشان خاطرم میکنه!!! چشامو می بندم تا دوباره وجودتو کنار خودم حس کنم. اما تو نیستی! تو نیستی تا دیگه با صدات ارامش بگیرمو تو اغوشت اون همه خوشبختی رو دوباره حس کنم!!! دیگه نیستی
حتی اینه هم تصویر چهره ی مهربون تورو به رخم میکشه و من خسته تر از همیشه با این همه اشکو بغض می جنگم تا صبور باشم و برات دعا کنم! برای با طراوت موندن باغ قشنگ ارزوهات!!!!! تا بتونم خدا رو صدا کنم و ازش بخوام که خودش مواظب وجود نازنینتو اون دل شیشه ایت باشه تا مبادا یه روزی یه جایی دور از من بشکنه و دیگه من کنارت نباشم که برام از دردای جانسوزت بگی و من ارومت کنم
خودت بهتر از هر کسی می دونی که دل این خواهر تنهات فقط به یاد تو و برای تو می تپه!!!! من تمام ارزوهام ارزوهای قشنگ توست!!!! تو برو. برو هر جا که دلت اونجاست و بخند هر لحظه!!!! چرا که سزاوارترینی
اینا رو نگفتم که دلت بگیره عزیزترینم!! گفتم که بدونی هنوزم توی این دنیای بزرگ و بی رحم یکیو داری که دل نگرونته و لحظه لحظه چشم انتظار اومدنتو دوباره بوسیدنته
تو هنوزم واسه من همون خواهر کوچولوی دوست داشتنی هستی که همیشه یه قدم از من جلوتر بودو من همیشه بهش افتخار می کردم
الانم به خاطر این رفتن اجباریت ناراحت نیستم فقط دلم گرفته!!که دیگه نمی تونم مواظبت باشم و همراهت
چه کنم؟ دست خودم نیست! نمی تونم جلوی این همه نگرانی و دل واپسی رو بگیرم. بهم حق بده! حق بده بعد از اون همه خاطره و اون همه عشق نتونم تاب جدایی تو بیارم عسلم!!! اخه من همون هیفای خودتم که می دونی تنها بهونش واسه نفس کشیدن خود نازنینتی!!!! من همون خواهرتم که همیشه همه ی فکرو ذکرش تو و زندگی تو بود
می دونم که درست مثل همیشه هر روز که پامو بذارم توی این خونه و جای خالیتو ببینم. وقتی که ببینم دیگه صدات تو این خونه نمی پیچه و نیستی بغضی به اندازه ی همه ی بغض های عالم توی دلم جمع می شه و من هی سعی می کنم که طاقت بیارم تا مبادا بگی که خواهرم ضعیف شده و حتی یه ذره دلت بگیره
من به خاطر تو این همه تنهایی و دردو این همه فاصله رو تاب میارم!!! تا تو هم دوباره یه روزی واسه همیشه با دست پر و یه عالمه موفقیت برگردی و با خنده هات به این خونه جون بدی
پس تو هم چند تا قول به خواهرت که دیگه بی تو تنهاست بده بهترینم! قول بده که درساتو بخونی و سعی کنی مثل همیشه بازم بهترین باشی تا منم باز مثل همیشه بهت افتخار کنم
قول بده که همه ی سختی هاو مشکلاتی که پیش روته با صبوری و یه کم پشتکار تحمل کنی و من بتونم یه روز ببینم که درخت ارزوهای قشنگ و بزرگت به بار نشسته!!!دوست دارم مواظب خودت باشی ا! همون قدر که همیشه مواظب من بودی!حتی بیشتر
دلفای من!! بهم قول بده که هیچ وقت یادت نمیره که من اینجا چشم به راهتم و قول بده منو به خاطر همه ی کوتاهی ام همه ی اشتباهاتم همه ی سرزنشام و همه ی اذیتام ببخشی!! هر چند می دونم که احتیاجی به قول نیست! تو انقدر دلت دریاییه که هیچ وقت قصور این خواهر دل شکستتو به دل نگرفتی
در اخرم می خوام دوباره ازت بخوام که مثل همیشه بهترین باشی
می خوام یه ذره سفارشت کنم. نذار به حساب نصیحت کردنم!!! می خوام بگم که سعی کن همیشه نجابت و غرورتو حفظ کنی و به یاد همون خدایی باشی که ما دو تارو بهم داد که تنها نباشیم! نذار که بازیچه شی ! به ارزش هایی که داری احترام بذارو به هیچ کس جز خدا اعتماد نکن!! می دونم که دیگه بزرگ شدی و خودت می دونی که باید چی کار کنی! ولی چه کنم که خواهرتمو دلواپس اینده ات
تو نباید از زمین خوردن بترسی چون ادعای خدایی نداری.با زمین خوردناس که می تونی تجربه به دست بیاری! این زخم هاست که بهت زیر و بم زندگیو یاد می ده!! اون چیزی رو که نمی تونی تغییر بدی بپذیر و شجاع باش تا بتونی تغییر بدی اونچه رو که می تونی نفسم!!! حالا دستتو به من بده. بهم اعتماد کن و با جرات و پشتکار این راهی و که انتخاب کردی پشت سر بذار. نترس! من کنارتم تا همیشه!! تو تنها نیستی چون منو داری
اینو بدون وقتی تو تجسم عشقی...وقتی اونقدر خوبی که مرزای دوست دارم واسه حجمش حقیرندو وقتی اون قدر زلالی که تصورش هم برای تمام دنیا ممکن نیست...وقتی اون قدر عظیمی که به وصف نمیای. من چه دارم که بگویم؟؟؟ جز اینکه دوستت دارم... و بخون این کلمه رو نه یه بار و دو بار و ده بار
اینو بدون که بچه بودم اون روزا که فکر می کردم می شه نباشی و با خیالت خوش بود. بدون کودکانه فکر می کردم که برای تحمل کردن دوریت تنها تصویرتو داشتن کافیه! مسافر کوچولوی من! بدون که نفسی هست که در انتظار دیدنت می اد و می ره...بدون نمی تونم لبخند مهربونتو ببینم و به جنون نرسم. و بدون تو خوبی... و این همه ی اعتراف هاست

در اخرم می گم که برای گفتن این جمله به خودم که دیگه تو رفته ای خسته ام
اگر چه هنوز هستی ! اما تنهایم

دوست دارم! مواظب خودت باش و زود بر گرد
دست خدا می سپارمت دلکم

+نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت3:58توسط هیفا | |