تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

از هر چه حرف هميشگی ، از کنار هر چه پنجره لبريز از عادت بی مکث ، از روبروی تمام نقاب های پر تملق ، از کنار هر چه تکرار هميشه...بادها مرا به آخرين حرف می برند.

بی هر ايمانی و بی هر اميدی چهره به باد می دهم و از قبيله بی چتر شما می روم ؛ می دانم که جاده ها هميشه بر می گردند اما وقتی دوباره از جاده های هميشه رفتن و باز آمدن به سوی شهر بی ديوار و آسمانتان بازگشتم ،‌ديگر برای من نقاب بر چشمان نامهربانتان نزنيد و از تکرار هميشه ناتمام دوستت دارم ها و دلتنگت بودن ها نگوييد ! من کتاب دل و چشمان شما را از برم...آسمان و ريسمان برای شما...من تنها يک فراموشی ساده می خواهم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:30توسط هیفا | |

عشق لیلی و مجنون که ارزشی ندارد، وقتی مطمئن باشی که معشوقه از آن توست که دیگر عشق معنایی ندارد.
عشق وقتی عشق است که داستان فرهاد و شیرین باشد، شیرین به خسرو مشغول باشد و فرهاد با یاد شیرین بسوزد، بمیرد.
عشق اگر سوختن نداشته باشد، با اشک غریبه باشد، انتهایش مرگ در انتظار عاشق نباشد که دیگر عشق نیست...
پ.ن: عزیز جان، عشق باید خرکی باشد، آدم‏ها که عشق سرشان نمی‏شود

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:27توسط هیفا | |

راه رفته را چه کسی می رود وقتی هيچ راهی نيست جز راه رفته؟

راه رفته هميشه هموار است...نه بايد از راه ديگری رفت.به کجا،نمی دانم.فقط می دانم همه چيز آنسوی رفتن است . برای به دست آوردن آنچه می خواهم ، همه چيز را از دست می دهم و برای از دست دان آنچه بايد از دست بدهم ، تنها کافی است آن را نخواهم ، همين. همه چيز آن سوی خواستن و نخواستن است.

اينک توشه از کنار همه راه های رفته و باز نيامده بر دوش می کشم و کفش هايم در آغوش خاک فرو می روند...هر گام بوسه ای بر خاک می زند و از خاک جدا می شود . اما گويی اين کفش های کهنه تاب دوری از خاک را ندارند. بر تنم جز نوازش دست نسيم و مهتاب نيست و چشمانم تنها قاب درخشان شاليزارهای کنار راه است.

توشه ام پر از گل های خشک مريم است و اندکی باران آسمان خانه به همراه بوی تازه سلامی که اينک تنها يادگاری شده ، برای باز آمدن از راه های رفته .

می روم تا به آن سوی خواستن و نخواستن برسم...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:24توسط هیفا | |

نوشتنم برای نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام.اما بگذار بنویسم چند فانوس روشن از آسمان برایت آورده ام با چند خواب که تعبیر نشد تا بگذاری ته چمدان رفتن ات.دعای خیرم را روی لباس هایت بگذار تا عطرش نرود.
تنهایی پر هیاهو را من برمیدارم و از روزهای با هم بودنمان به تو خرده ریز خاطره های دور را می دهم تا فراموش کردنشان کار سختی نباشد.
صبر کن !...چمدانت را نبند...اندکی نگاه ترک حورده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشته ام ، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکلیفی دیدی ، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که می خواهد بوزد.
کفش های سرنوشتت را به پا کن.من کنار در ایستاده ام.برایت پیاله ای آب در سینی آماده کرده ام که برگ های سبز نارنج را غرق کند ، کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباری ست برای کلمه ها:سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...خواب...
بیا از زیر سینی رد شو و رو به رفتن های ناپیدا برو ، جاده ، همان جاده ای ست که هیچ گاه بازگشتی ندارد...
...من همین جا می مانم و عاشقی را تمام می کنم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:23توسط هیفا | |

روزها و شب های زيادی در فراموشی گاه و بی گاهتان زيسته ام و ترسی از گرد و غبار گرفتن خاطره ام در ذهن های شما ندارم ، آنچه مرا می ترساند زيستن با شمايی است که اگر از من رنگی نبينيد ، خاطره ام در ذهنتان رنگ می بازد. من از زيستن در کنار کسانی چون شما می ترسم که برای اثبات وجوديم برای شما بايد هميشه تصوير قاب کرده ام در چشمان شما باشد .

اما ديگر نه ميلی و نه توانی برای اثبات زنده بودنم برای قلب های کاغذی تان نيست . همان بهتر که از صفحه های نقاشی شده ذهن رنگارنگ تان با پاک کن زمان ، محو شوم...بگذاريد از يادهای رنگی شما بروم . هراسی از فراموش شدن ندارم .

اما ای کاش هميشه بتوانيم يک چيز را به خاطر خاطره هايمان ،‌به خاطر گرمای نفس هايی که با هم کشيديم ، در ياد هايمان بدون رنگ نگه داريم...و آن چيزی نيست مگر همانی که روزی برای هم بوديم...

...من روزی همان بودم که می نوشتم و شما همان بوديد که روزی نوشته هايم را می خوانديد...من فراموش نمی کنم ، شما هم نکنيد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:21توسط هیفا | |

من وسایه یک تن بودیم!
من سایه بودم سایه یکی بود.
هریک به تنهایی تن هابود .
آنکه با من بود و بی خستگی خستگی ها یم را دور می کرد یکی ازما شد.
و من بی اوتنها شدم .
حضور او وجودی کامل بود.
? پس چرا من ماندم و او تنها شد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت19:16توسط هیفا | |