تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست.....نگفتم عزيزم اين کار را نکن.....نگفتم برگرد

.....و يک بار ديگربه من فرصت بده.....وقتی پرسید دوستش دارم يا نه......رويم را برگرداندم.....حالا او رفته و من......تمام چيزهايی که نگفتم می شنوم.....نگفتم عزيزم متاسفم.....من هم مقصر بودم.....نگفتم اختلاف ها را کنار بگذاريم.....چون تمام آنچه می خواهيم عشق و وفاداری و مهلت است......گفتم اگر راهت را انتخاب کرده ای......من ان را سد نخواهم کرد......حالا او رفته و من تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم.....او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم......نگفتم اگر تو نباشی .......زندگی ام بی معنی خواهد بود.....فکر کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.....اما من تنها کاری که ميکنم.....گوش دادن يه چيزهايی است که نگفتم......نگفتم بارانی ات را در آر.......قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنيم؟....نگفتم جاده بيرون خانه......طولانی خلوت و بی انتهاست....گفتم خدا نگهدار موفق باشی...خدا به همرات....او رفت....و مرا تنها گذاشت....و من با تمام چيزهايی که نگفتم زندگی می کنم....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت15:52توسط هیفا | |

تو چه زود بار خود را بستي!

كاشكي حوصله مي كردي،

مي خواستم با تو بگويم:

از لحظات سرد با تو بودن كه اندامم را كرخت مي كرد،

از روزها و شبهايي كه بر زخم هايم

بخيه مي زدم...بي آنكه تو بداني.

 

مي خواستم با تو بگويم:

تو اگر مرهمي نيستي براي زخم هايم،

بگذار كهنه شوند.

 

تو برو اي  نامهربان،

                         "مي بخشمت"

 

اما اي كاش دم آخر بر بخيه هايم ناخن نمي كشيدي،

تا جاي زخم هايي كه زدي تا ابد بر پوست روحم باقي نماند!

و شادي هاي كوچكم را پرپر نكند.

 

كاشكي حوصله مي كردي...

 

چه حرف ها داشتم براي با تو گفتن،

كه حال تا هميشه زير پوستم مي خزند،

و آزارم مي دهند.

 

كاشكي حوصله مي كردي...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت3:22توسط هیفا | |

بدون براش مهمی

   اگه یه روز دیدی که وقتی داری میری بر می گرده و با عجله می یاد سمتت!

 

 بدون براش عزیزی

   اگه یه روز دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه!

 

  بدون واسش قشنگی

   اگه یه روز دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه !

 

 بدون دوست داره

   اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه!

 

 بدون عاشقته

   اگه یه روز دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه!

 

  بدون دیوونت

   اگه یه روز دیدی که ازنبودنت داغون شده!

 

  بدون براش همه چی بودی 

   اگه یه روز دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله!

 

 بدون بدونه تو می میره 

   اگه یه روز دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده!

 

 بدون بدون تو مرده 

   اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت3:0توسط هیفا | |

یه قاب عکس خالی...

یه خونه ی سوت و کور...

یه دست سرد و خسته...

یه قلب پر خون و درد...

یه دختری نشسته که قلب اون شکسته...

یه دختر بی صدا...که بغض گلوشو بسته...

کسی از اون نپرسید...؟!چرا صدات گرفته...!!!

چرا خنده رو لبهات غریبگی گرفته...!!!

نه آدمی نه قلبی...نه همدمی و نه حرفی...

یه بار از اون بپرسه؟؟!...دلت چرا گرفته؟....

چرا دلت گرفته چشات بارون گرفته؟؟؟؟....!

چرا دنیای تو سکوت خونه گرفته؟!؟!....

هیشکی نپرسید...نه هیشکی نفهمید...!!!!!

واسه همین یه روز تو بی کسی هاش خوابید

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت2:51توسط هیفا | |

خدا به خوابم اومد .

  گفت فقط یک بار می تونی آرزو کنی . شاید برآوردش کردم.

     گفتم آرزوم اینه که ببینمش ...

                آرزوم اینه که بهش بگم چقدر دوستش دارم....

                                 آرزوم اینه که بهش بگم عاشقشم .............

        آرزوم اینه که ....

            حرفم رو قطع کرد وگفت

                             ولی اون آرزو کرده که تو اصلا بهش فکر نکنی .

      گفتم پس آرزوم اینه ک ه  ...

            دوباره حرفم رو قطع کرد و گفت

                 باید برم . یکی دیگه داره صدام میکنه ......... 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت2:43توسط هیفا | |