تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

لحظه هاي پر التهابم را ديوونه وار پشت سر مي گذارم که شايد سرنوشت نا معلومم از پس آن لحظه ها نمايان گردد و

اين لحظه ها شايد مي تونست براي من بهترين لحظات باشه و حالا بدترين .

خدايا التهاب وجودم به هيچ وجه آرام پذير نيست اين ثانيه ها براي من مرگبارترين ثانيه ها .خدايا چرا پايان پذير نيست.

سردرگم به دنبال يه سايه که شايد منو از اين نا آرومي نجات بده ولي خستگي روحمو چه جوري درست کنم اينقدر خسته و کلافه ام که احساس مي کنم دارم آروم آروم دارم نابود مي شم

کاشکي نابود مي شدم و اينهمه با تنهاييم زجر نمي کشيدم اينقدر نشستم به آينده نا معلومم فکر کردم که احساس مي کنم ممکنه من آينده اي نداشته باشم هيچکس هنوز نمي تونه باور کنه منم ممکنه از تنهاييم زجر بکشم اينقدر دلم پره که دلم مي خواد با يکي اينقدر حرف بزنم که به احساس خالي بودن برسم اينقدر گريه


بهار را با وجود تو مي خواهم و تو را با تمام قوا مي طلبم،

مي طلبم که بيائي و مرا با خود همسفر کني و لحظات شيرين گذشته را با هم تداعي.

ولي افسوس که تو رفته اي براي هميشه و من هم تورو در گوشه قلبم پنهان کرده ام

ولي هنوز براي من همان عزيز گذشته اي ولي من ديگه براي رفتنت زار نمي زنم بلکه ياد گرفتم که ديگه براي يه چيز از دست رفته بي تابي نکنم ولي با تو بودن براي من يه امتياز بود، امتيازي که به من ياد داد که چجوري با طبيعت ارتباط برقرار کنم و ضربه نخورم.

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت13:4توسط هیفا | |

هميشه اينطور بوده است كسي را كه خيلي دوست داري زود از دست مي دهي.

پيش از انكه خوب نگا هش كني . مثل پرنده اي زيبا زود بال مي گيرد و دور مي شود.

فكر مي كردي مي تواني تااخرين روزي كه زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از

پشت كوهها سرك مي كشد در كنارش باشي...

هنوزبعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي هنوز همه لبخندهاي خود را به او نشان

نداده بودي. هميشه اينطور بوده است كسي كه از ديدنش سير نشده اي زود از

دنياي تو مي رود وقتي به خود مي ايي كه ديگر او نيست . فكر مي كردي

مي تواني...

+نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت21:19توسط هیفا | |

براي اينجا ماندن خيلی خسته ام

هراس و وحشت کودکانم مرا تحت فشار قرار می دهد

اگر مجبور به ترک ما بودی کاش فقط ما را ترک می کردی

چون حضورت هنوز اينجا لحظه آخر را تداعی می کند

اين زخم ها خيال ترميم ندارند

اين دردها واقعی ست

دردهای زيادی که زمان قدرت ترميم آن را ندارد

وقتی که گريه ميکردی من تمام اشک هايت را پاک مي کردم

وقتی که فرياد مي زدی من با تمامی ترس های تو مي جنگيدم

و تمام اين سالها دستان تو در دستان من بود

اما تو هنوز تمامي وجودم را داری

تو هميشه مرا مجذوب مي کردی

اکنون من در زندگی ای که پشت سرت رها کردی اسير شده ام

چهره روياهاي شيرين گذشته را برايم تکرار ميکند

و صدايت عقل را از من مي ربايد و مرا پريشان خاطر مي کند

براي گفتن اين جمله به خودم که تو ديگر رفته ای خسته ام

اگرچه هنور هستی ، اما تنهايم ....

+نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت17:28توسط هیفا | |

راست ميگويي، تو قبل از صداي سلامم

خواستي خداحافظيم را بشنوي...

تو راست مي گويي...

ولي تو خداحافظيم را خواستي...

صداي خداحافظيت را شنيدم اما هنوز جواب سلامت را نشنيده ام...

فاصله بين ما جدايي انداخت يا جدايي بين ما فاصله انداخت...

عجب مبهم است تصوير رويايت ...

وچه شطرنجي شد خاطراتت...

من همان اشكي بودم كه بر گونه ات يادگاري نوشتم...

من چشمان منتظرت بودم...

من دورترين آرزوي نزديك تو بودم...

من لبخندي تلخ بر لبانت بودم...

من خاطره يي مبهم برايت خواهم بود...

مرا از آن بالا نظاره گر مباش...

فرود آي از بلندي تا ببيني ام...

چگونه مي خواني مرا به بلنداي كه ناي رفتنم نيست...

اي باور ناشناخته...

اي نزديك ترين آرزوي دور من...

اي لبخند شيرين من...

اي خاطره ي روشن ...

اي معناي مبهم...

خدا حافظيت را شنيدم...

اي كاش جواب سلامم را مي دادي...

تا خداحافظيت را باور كنم...

ولي عهدمان را بر ياد داشته باش...

در زمان دلتنگي، وعدة ما كنار چشمة خاطراتمان

+نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت17:22توسط هیفا | |

سروي سرد در بادي سردتر مي لرزيد.
باراني سردتر بر او باريد.
خورشيد فردا سرو را سرد ديد.
پس او را گرميد .
تا جايي که خاکش خشکيد.
از آن سو سرو پاييز را با زردي دوستانش ديد.
اما هنوز سبز بود. زمستان آن سال هم تنه ي سردِ خشکِ سرو را يخ بست.
تنه ي سرو از سردي ترک برداشت اما باز هم سبز بود... مثل سرو باش

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت17:52توسط هیفا | |