تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

HOMEPAGE

E-MAIL

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:43 توسط هیفا |

 

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:41 توسط هیفا |

      با آمدن تو بهترین و زیبا ترین لحظات وارد کلبه خوشبختیمان شد

      تو را از خدایی خواستم که به رحمت بی کرانش ایمان دارم پس برایم بمان

 و بدان که تا بی نهایت عاشقانه دوستت دارم

               سالگرد ازدواجمان را به تو تبریک میگویم 

 

 

                             هی عسلم!!!!! دو سال گذشت.................

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:36 توسط هیفا |

می دونستی زندگي سخت نيست، ما سختش ميکنيم ؟

می دونستی عشق قشنگ نيستُ ما قشنگش ميکنيم؟

می دونستی دل ما تنگ نيستُ ما تنگش ميکنيم؟

می دونستی دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم ؟


بیا واسه یه بارم که شده زندگی ، عشق و دل رو خرابش نکنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:18 توسط هیفا |

هر چه بود همین بود ، نه دروغ بود و نه خیال ...هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبك شدن این بغض. رویا را در واقعیت حل كردن و نوشیدن جرعه ای بی تابی.دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبورمسخ دستانی كه همیشه داغ بود از بودن.هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی هر چه بود همین بود...

تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه سكوت ؟! تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه دلتنگی ؟! تو می دانی كه چه شد كه من ماندم و این همه سرگردانی ؟! تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد ، این بغض سبك نمی شود ؟!چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می كند؟! چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بی تاب ترم می كند؟؟؟؟؟؟؟

من گفتم اما تو باور نكردی دلتنگ تر شدم ...بی تاب تر شدم ...بعد هم من ماندم و خودم ! من ماندم واین همه فراموشی گاه و بیگاهی كه به نگاهت چنگ می اندازدمن ماندم و ...بگذریم !

نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم ! همیشه وقتی می رسیم كه دیگر هیچ نمانده جز حسرت ! نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی !باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم ؟من مانده باشم و یك دنیا بی خیالی سرد كه تن لرزان خیالت را رنجور كند ؟  تو مانده باشی و یك دنیا توجیه ؟  تو مانده باشی و یك دنیا دروغ ؟  تو مانده باشی و یك دنیا خیالات پوچ ؟

باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟!!  باورت شود!!!  قصه تمام شد!!! تو ماندی و هیچ.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:5 توسط هیفا

 اول اینو بگم که این در مورد همه صدق نمیکنه چون  خداوند خوب و بد و در کنار هم قرار داد تا  درکش واسه همه آدما راحت تر باشه ضمنأ اینیو که پایین آوردم رسمه زمونست خصلته انسانه که یه جاهائی اینجوری میشه حالا کمو زیاد داره یکی بیشتر یکی کمتر بهتره حداقل با خودمون صادق باشیم ببینیم کجاها در حق دیگری به شکل زیر جفا کردیم شاید کمی تأمل بتونه کاری کنه که جائی دیگر در حق کسی دیگر اینگونه نباشیم ویادمون باشه که حقیقتاً جهنم و بهشت همینجاست روی زمین  

          هرچی مهربونتر باشی بيشتر بهت ظلم ميکنن

                    هرچی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن

    هرچی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن

            هرچی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن

        هرچی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی

             هرچی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو ميخورن

 

 این مطالبو یکی از دوستام برام of گذاشته بود اتفاقی بود ولی منو به فکر انداخت بی تعارف منم یه جاهائی اینشکلی بودم دیدم جالبه گفتم اینجا بیارم بقیه دوستام استفاده کنن ولی میدونید خودم یادسخنی افتادم که میگه:

        برگ درانتهای زوال می افتد ومیوه در ابتدای کمال 

                      حال در خود بنگر که چگونه میافتی

                                      همچون

                            برگ زرد     یا     سیب سرخ

                                                  یا حق

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 17:49 توسط اسامه |

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...
 
خيلــــــــــــی کوتاه !.... 
 
کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬
کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم
 
کاش همه را دوست داشتیم ...
 
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید
 
کاش دلهایمان دریایی می شد !!
 
کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...
کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
 
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...
 
کاش...............
 
 

0000000                       0000000
00000000000000            0000000000000
000000000000000000    000000000000000000
000000000000000000000000000000_______00000
0000000000000000000000000000000_________0000
0000000000000000000000000000000000________0000
0000000000000000000000000000000000000_____0000
0000000000000000000000000000000000000000___00000
00000000000000000000000000000000000000000_000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000000000
00000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000
000000000000000000000000
00000000000000000000
000000000000000
0000000000
000000
0000
00

تقدیم به بهترینم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:54 توسط هیفا |

 

آخه نفسکم! عزیز مهربونم! دلبره نازم! من با چه زبونی بهت بگم که دوست دارم و تا آخر دنیا باهاتم.

من بدون تو هیچی نمی خوام. فقط و فقط عشقتو می خوام.

با من بمون...

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 3:11 توسط هیفا |

همه آدما دوست دارند یه جاهائی دروغ بشنوند.من میگم باید به خواسته اونا احترام بذاریم

دروغ از بن زندگی مشترکو میترکونه،منظورم این نیست که همه زندگیهای خوب بدون دروغ شروع شدن ،نه.

تو زندگیم تنها کسیو که دیدم ارزششو داره که همیشه از من راست بشنوه عشقمه. 

نه اینکه که بگم تا حالا بهش دروغ نگفتم ،نه،گفتم

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 17:24 توسط اسامه |

سلام

بچه ها نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم که منو با نظرات پر محبتتون حسابی شرمنده خودتون کردین.می خوام یه ذره درد و دل کنم.

چون دیگه حسابی کلافه شدم... حوصله ام سر رفته و دیگه ازین بیکاری خسته شدم...خیر سرم دانشگاه رفتم و درس خونده ام ولی دریغ از یه کار معمولی... هر جا می رم یا یه پارتی کت و کلفت می خوان یا یه آدم که بتونه براشون معجزه بکنه و همه کار از دستش بر بیاد و از اونجا که من خدا نیستم تا بتونم براشون معجزه کنم همچنان بیکار تشریف دارم و غاز می چرونم...

اسامه هم که صبح تا شب سر کاره! حالا شما بگین چی کار کنم؟

تنها امیدم اینه که کارشناسی قبول شم... البته مجاز شدم ولی اگه شما برام دعا کنین انشا الله که قبول می شم...بگین آمین تا شاید یه ذره بیشتر خدا هم به من نظر کنه و ازین بیکاری در بیام.

آخه یه ساله که تو خونه ام. دیگه خسته شدم. هی به اسامه هم گیر می دم تا زودتر عروسی کنیم آخه خونه باباهه خیلی تنهام.

به خدا دارم تنبل می شما!!! از ما گفتن بود. انقدر تو خونه ام که حال ندارم با دوستام برم بیرون...البته به اونا نمی گم که حال ندارم می گم هوا گرمه و خلاصه هزار تا دلیل می یارم تا اونا هم از دستم ناراحت نشن... اونا هم باورشون نمی شه هیفایی که اون همه شر بود و از دیوار راست  بالا می رفت انقدر آروم و بی حوصله شده ! یه کلاس می رفتم که به زنم به تخته و خودمو چشم نزنم اونم دیگه ول کردم به امون خداو حال ندارم برم...

حالا تکلیفم با خودم چیه اونم نمی دونم!!!

 اصلا ولش کنین بابا از بس غر زدم خودمم خسته شدم. خلاصه خوشحال می شم دو تا پیشنهاد هم بدین تا ازین حال و هوا در بیام...

مرسی که به حرفام گوش کردین.

تا بعد... خدا نگهدار

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:15 توسط هیفا |