تبليغاتX
مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

مرا با فراموشى هم آغوش نكن.....

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است.....که از او پرسيدند فروختي؟؟؟ گفت نخريدند تمام شد!!!

یلدا را نمی خواهمُ یلدا را می خواستم تا با تو کوتاهش کنم.

 با تو.. با عشقُ با بوسهُ  با لبخند...

جای همهء هنوانه ها و انارها و آجیل ها...

حتی جای همهء آدم ها...

بی تو... بی عشق ُ بی بوسهُ بی لبخند...

چه فرقی می کنددقیقه ای شب را طولانی تر برای کسی که هر شبش درازتر از هزار یلداست...

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت21:56توسط هیفا | |

قربونه گریه هات برم  . رفتنتم به دل نشست

باید پیاده شیم گلم . قایقه مون به گل نشست

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت18:51توسط هیفا | |

 

 

مزمزه می کنم
ثانیه های خیانت را
مست می شوم
گیج می خورم
تاب برمی دارم
برای تلخی روزگارم
گرمی گناهت را استخاره می کنم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت18:48توسط هیفا | |

يه روزي فکر ميکردم بدون تو ميميرم
                         پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فکر ميکردم کنار تو ميمونم
                     تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فکر ميکردم برام خيلي عزيزي
                    اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فکر ميکردم صادق و باوفايي
                       اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
                 فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون که ديگه تو قلب من تو مردي
                    خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
                      منم ميخوام مثل تو با يکي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم که عشق تو سراب بود
                خدا رو شکر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
                      تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه

این روزها حرفهای دلم نوشتنی نیستند.

این هم دلیلی برای به روز نکردن وبلاگم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت18:43توسط هیفا | |

همیشه گفتم و بازم می گم خیلی زود دیر می شه...!!!

الانم دیگه برای من دیر شده ُ دیگه هیچ کسو هیچ چیزو باور ندارم.

نمیخوام و نمیتونم ادامه بدم ُ باید رفت.  

حالا دیگه وقت رفتنه !!

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت13:12توسط هیفا | |

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت17:43توسط هیفا | |

 

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید
خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت17:41توسط هیفا | |

      با آمدن تو بهترین و زیبا ترین لحظات وارد کلبه خوشبختیمان شد

      تو را از خدایی خواستم که به رحمت بی کرانش ایمان دارم پس برایم بمان

 و بدان که تا بی نهایت عاشقانه دوستت دارم

               سالگرد ازدواجمان را به تو تبریک میگویم 

 

 

                             هی عسلم!!!!! دو سال گذشت.................

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت17:36توسط هیفا | |

می دونستی زندگي سخت نيست، ما سختش ميکنيم ؟

می دونستی عشق قشنگ نيستُ ما قشنگش ميکنيم؟

می دونستی دل ما تنگ نيستُ ما تنگش ميکنيم؟

می دونستی دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم ؟


بیا واسه یه بارم که شده زندگی ، عشق و دل رو خرابش نکنیم.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت13:18توسط هیفا | |

هر چه بود همین بود ، نه دروغ بود و نه خیال ...هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبك شدن این بغض. رویا را در واقعیت حل كردن و نوشیدن جرعه ای بی تابی.دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبورمسخ دستانی كه همیشه داغ بود از بودن.هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی هر چه بود همین بود...

تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه سكوت ؟! تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه دلتنگی ؟! تو می دانی كه چه شد كه من ماندم و این همه سرگردانی ؟! تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد ، این بغض سبك نمی شود ؟!چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می كند؟! چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بی تاب ترم می كند؟؟؟؟؟؟؟

من گفتم اما تو باور نكردی دلتنگ تر شدم ...بی تاب تر شدم ...بعد هم من ماندم و خودم ! من ماندم واین همه فراموشی گاه و بیگاهی كه به نگاهت چنگ می اندازدمن ماندم و ...بگذریم !

نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم ! همیشه وقتی می رسیم كه دیگر هیچ نمانده جز حسرت ! نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی !باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم ؟من مانده باشم و یك دنیا بی خیالی سرد كه تن لرزان خیالت را رنجور كند ؟  تو مانده باشی و یك دنیا توجیه ؟  تو مانده باشی و یك دنیا دروغ ؟  تو مانده باشی و یك دنیا خیالات پوچ ؟

باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟!!  باورت شود!!!  قصه تمام شد!!! تو ماندی و هیچ.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت19:5توسط هیفا |